پلک بالای چشم چپم گلمژه زده. سنگینی پلک رو حتا وقت کار هم حس میکنم. اگه بیهوا دستم بخوره به چشمم پلکم درد میگیره و یادم میاره گلمژه زدم. یکی دو روزه که پلکم رو حس میکنم. یعنی وقتای دیگه هیچ وقت دقت نمیکنم پلک دارم یا حواسم نیست که روی چشمهام یه چیزی هست به اسم پلک که هوای چشم رو داره. مرتب باز و بسته میشه. رطوبت رو پخش میکنه روی سطح چشمهام. و خیلی خوبه و وقتی به هم میخوره قشنگه. اما الان میدونم هست. چون درد داره. گلمژه داره. باز که خوب بشه فراموشش میکنم. همیشه همینجوره. تف به روزگار...
سوالهای بیجواب مثل مار توی سرم میخزند. دور مغز میپیچند. چند روز همانطور چمبره میزنند. یکهو فیش مار بلند میشود. به کاسه سر میکوبد. دنبال راه فرار است. میخزد دور حجم سر. کاسه سر را ترک به ترک میگردد. گیج و عصبانی از یافتن پاسخ یا راه خروج، دندانهای نیش را فرو میکند توی مغز. درد تا مغز استخوانم میرود. از شدت درد ساعتی از شب را بیهوش میشوم. سنگینی تن مار را حتا توی خواب هم بر مغز حس میکنم؛ مار کمی آرام گرفته و دوباره پیچیده دور مغز.
فروردین را همیشه دوست داشتم. شور و
شوق و تکاپویش را... یکهو جوانه زدن و شکوفه زدن درختهایش را... و اصلا
همین ذوقی که هردفعه با دیدن اولین شکوفه دلم را انباشته میکند و انگار نه
انگار هرسال همین موقعها، یک روز زودتر یا دیرتر وقت شکفتن میرسد.
اما خوب که فکر میکنم میبینم فروردین را جور دیگری دوست دارم. این فصل
بیقرار ِ هر دم بر یک حال، طور دیگری توی دلم خانه کرده. فروردین یعنی
پایان سردی. پایان مردن و شروع دوباره زنده بودن. خب کدام
زنده شدن و قرار گرفتنی بدون سختی و بیقراری ممکن است؟ شاید درخت تا
بخواهد بیدار شود از خراش برداشتن پوست ِ تنش و جا خوش کردن شکوفهها و
برگها کمی درد هم کشیده باشد. بیتاب هجوم یکباره جوانهها هم شده باشد.
شاید آسمان یک روز درمیان یادش میآید که بغضی از غم سال پیش توی گلویش
مانده که حالا باید ببارد. ببارد که تمام شود. آسمان فروردین را بعد از چند
روز بارش دیدهاید؛ سوی ستارههایش را دیدهاید که بیشتر شده؟ تعدادشان
هم... فروردین یعنی تلاش برای شروع قرار و نوید اردیبهشت آرام و دلانگیز و
روزهای گرم و پر نعمت و فراوانی.
فروردین را با تمام بیقراریهایش دوست دارم فصلی که
ماه تلاش زمین برای رسیدن به قرار است... اصلا گاهی آدم باید به عشق
اردیبهشت وجودش، فروردین باشد. بیترس از رگبار و آفتابی که یک دم هست و
یک دم نیست.
سلام بهار... خوش آمدی.
باید قدم بزنم. انقدر که تمام این چند سال هضم بشود. دکتر گفته است بغض خونم بالا رفته. بغضها نشستهاند روی دیوارههای شاهرگها و مراعات نکنم همین روزهاست که سرخرگ یا نمیدانم سیاه رگ یا کدام رگ دیگر را مسدود کنند. پیادهروی خوب است اینجور وقتها. کفشهایم را درمیآورم تا راحتتر راه بروم. کفشهایی که چندسال پوشیده بودمشان برای گریختن از بغضها. حالا نیازی بهشان ندارم وقتی باید انقدر راه بروم تا حل شوند و دست از سر دیوارهها بردارند.
من از شب فقط تاریکی نبردهام و از روز تنها طاقت طاق شده آفتاب را، فقط از میان تمام زبانها تنها ساده را بلدم. ساده میبینم و ساده میشنوم و ساده میگویم و... ساده هم تمام میشوم. من از کنار گریه با لبخند گذشتهام و از کنار سختی با استواری و پس اینهمه ساز ناکوک، بغض خوردم و فرو شکستم...
شما سرباز جنگی خستهای را ندیدهاید که پوتین از پا درآورده و آزرده راه، پای خود را در چشمه فرو میکند و پیرزنی او را شیر و شربت مهمان...؟
در من هر روز سربازی خسته، آزرده راه از دست پیززنی شیر میخورد و پای در آب فرو میبرد...
