تبليغاتX
پنج دری

حالا من واقعا از کجا بدانم که به ازای یکی که بوده، یکی نبوده. یا بیایم در ازای یکی بود، یکی را نیست و نبود بکنم تا قصه آغاز بشود. نه آقاجان! توی دهات ما همه بودند. حالا یکی تو باغ بود و یکی نبود. اما قصه درست از همین‌جا آغاز می‌شود که همه پرنده‌ها اعم از پرنده‌های پروازی و غیر پروازی جمع شده بودند توی دشت تا رئیس جدید را معرفی کنند. حالا تو می‌گویی چرا باید همه پرنده‌ها، از پروازی و غیر پروازی، یکجا جمع شوند تا یک رئیس داشته باشند؟! من می‌گویم چون این قصه من است و ده من است و هر وقت قصه تو بود و ده تو، بیا بگو مرغ و خروس‌ها برای خودشان یک رئیس داشته باشند و بعد بحث فمینیستی راه بیانداز که حالا مرغه رئیس باشد یا خروسه، اردک‌ها هم یک رئیس و غازها هم و تا همه نوع پرنده از نوع پروازی و ...

 

اما اینجا که هستی، درست توی همین چند پاراگراف، داری توی ده من هواخوری می‌کنی و می‌رسی به دشتی که همه پرنده‌ها جمع شدند برای مراسم تودیع و معارفه رئیس جدید. رئیس قبلی «عقاب» دِه بود. روزهای خوبی بود ریاستش. صبح‌های زود اول صدای جیغ‌اش را از منتها الیه آسمان می‌شنیدی و بعد از آدم تا پرنده همه کله‌شان را بالا می‌گرفتند و اگر دست داشتنی بودند، دستشان را و اگر پر داشتنی بودند، بال‌شان را سایه‌بان چشم‌هاشان می‌کردند تا جای عقاب را توی آسمان پیدا کنند. عقاب مدت‌ها توی آسمان چرخ می‌خورد و از آن بالا نه تنها دهات خودمان را رصد می‌کرد تا همه درست وظایفشان را انجام دهند و سرشان به کار خودشان باشد تا همیشه ایام به نوک و منقار همه پرنده‌ها باشد، بلکه ده‌های اطراف را هم می‌پایید تا هیچ پرنده و چرنده‌ای خطایی نکند و خلاصه با آن چشمان عقابی‌اش حسابی هوای همه چیز را داشت و امنیت و آرامش برقرار بود. 

 

اما امروز قرار است رئیس عوض بشود، قرار است «اردک» رئیس شود. همین اردکی که صبح به صبح با صدای کواَک...کواَک کل کوچه پسکوچه‌های دِه را زیر پا می‌گذارد و همیشه هم یک دسته اردک‌تر از خودش، مثل یک گروهان پشت سرش راه می‌افتند. از پشت که نگاهشان می‌کنی خیلی خنده‌دار هستند. با هر قدمی که برمی‌دارند دُم‌شان به یک سمت متمایل می‌شود. انگار دستور باشد به گروهان اردک‌‌ترها که با هر قدم ماتحت خودشان را به چپ یا راست متمایل کنند. کواَک چپ... کواَک راست... سر هر کُپه زباله‌ای هم که می‌رسند با اولین نوکی که اردک به کُپه آشغال‌ها می‌زند، بقیه اردک‌ترها هم تقلید می‌کنند و به طرفة العینی تمام کوچه را به گند می‌کشند. سیر که شدند موقع آبتنی کردنشان می‌رسد. برایشان هم فرقی نمیکند وارد آب چشمه‌ می‌شوند یا چاله‌ای که آب شب‌مانده ِ باران شب گذشته گِلش کرده. با سر می‌روند توی چاله، به نحوی که همان منتهاالیه رو به آخرشان بالا بماند! بعد که بیرون می‌آیند دست جمعی یک تکان به خودشان می‌دهند تا قطرات آب از پرهای همیشه خشکشان جدا شود؛ آمده است که اردک بهترین نوع زیرآبی روها در بین پرندگان است. خلاصه اینکه بلندترین ارتفاعی که اردک می‌تواند مشاهده کند فاصله دیدش از رو کُپه آشغالی است که رویش رفته و دنبال غذا می‌گردد. گاهی هم به تعدادی «جوجه اردک» زشت که دور و برش می‌پلکند افتخار می‌کند و امیدوار است روزی «قو» بشوند اما همه هم‌دهاتی‌های ما می‌دانند آنها همیشه فقط جوجه‌ اردک زشت باقی می‌مانند.



همین خصوصیاتی که از اردک گفتم باعث شده تا بلوایی به راه بیفتد بین همه پروازی‌ها و غیر پروازی‌ها که ما ریاست اردک را نمی‌خواهیم. یک جیک...جیک و قد...قد و قار...قار و قوقولی... قوقولی و چهچه...چهچه و غیره‌ای افتاده بینشان که نگو! می‌گویند یا یک پرنده حسابی یا اصلا رئیس نخواستیم!


قصه ما به سر رسید یا حالا حالا قرار است داستان‌ها داشته باشیم با این اردک را هم نمی‌دانم... زیاد هم به بالا و پایین قصه کار نداشته باشید که همه‌ش راست بود!

 

پ.ن

طنزگونه‌ای با برداشت از این حدیث زیبای مولایمان علی(ع)؛

 الامام علی « علیه السلام » : فقدان الرّؤساء اهون من رياسة السّفل.

نداشتن رییس  بهتر است از ریاست مدیر پست.

شرح آقا جمال الدين خوانسارى بر غرر الحكم    ج‏4    ص : 424

 

+ نوشته شده توسط لیلا باقری در چهارشنبه 5 بهمن1390 و ساعت 10:27 |

 

اینجا اول‌های راه افتادنش «خانه بی‌قرار» بود! خانه‌ام را دوست داشتم. قرار بود از بی‌قراری‌ها بگوید. اما درست وقتی قرارمان به بی‌قراری افتاد اسمش را عوض کردم و شد «پنج‌دری». پنج‌دری را دوست دارم‌ها، خیلی... اما گاهی دلم برای گذاشتن این سردر تنگ می‌شود.

پنج‌دری به روایت هدرها!




 

آخری هم که آن بالاست.

 

+ نوشته شده توسط لیلا باقری در سه شنبه 20 دی1390 و ساعت 0:17 |

من با تمام احساسات قلنبه‌ای که گاهی از توی واژه‌ها، به‌جا و نابجا، سرک می‌کشد، موقع انتخاب رشته توی دبیرستان راهم را کج کردم سمت هنرستان و فنی خواندم. یعنی عقل لعنتی آن موقع گفت چیزی بخوان که به دردت بخورد نه درسی که دلت می‌گوید! درست همان موقعی که حرف‌های معلم اجتماعی را علاقه‌مند گوش می‌کردم و پر از نظر و حرف بودم، همان موقعی که آرزو داشتم یک شیمیست بزرگ بشوم(!) همان موقعی که به ادبیات علاقمند بودم و سرکلاس پرورشی که مجبور بودیم بنویسیم، چون معلم نویسنده‌مان دلش می‌سوخت برای نامه‌هایی که ممکن بود کمتر نوشته شوند، مطالبی می‌نوشتم که از من بعید بود و گمان می‌کردم از سر اتفاق است، همان موقعی که سرم داغ روزنامه بود و چقدر از علوم سیاسی خوشم می‌آمد، همان موقعی که عشق هنر بودم و گرافیک و حالا مهربان خواهرم که گرافیک می‌خواند و گاهی کمک می‌گیرد از من برای طرح ایده، می‌گوید که حتما می‌توانستم گرافیست موفقی باشم... تمام علاقه‌ها را رها کردم و رفتم فنی!

حالا اما با تمام این علاقه‌هایی که یک زمانی شوریده توی سرم بودند و به خط مستقیمی نمی‌بردنم؛ الان هم همین‌ شوریدگی نمی‌گذارد که مثل همه خبرنگارها یک حوزه کار کنم و هی سرک می‌کشم به همه حوزه‌ها و از هر دری سخنی می‌گویم؛ اگر برگردم به سال انتخاب رشته، حتما معماری می‌خوانم. 

من عاشق این خشت و گِل‌ها و پنج‌دری‌ها هستم!



پ.ن
ممنونم از فرستنده عکس‌ها. عکس‌ها متعلق به خانه لاری‌ها هستند در یزد!

+ نوشته شده توسط لیلا باقری در شنبه 17 دی1390 و ساعت 12:6 |
دنیا خلاصه می‌شود


در دو گوی چشمان تو!


 

پ.ن شاعر می‌فرمان که «مرا کیفیت چشم تو کافیست»

+ نوشته شده توسط لیلا باقری در سه شنبه 22 آذر1390 و ساعت 11:43 |

در زندگی یک وقت‌هایی پیش می‌آید که حس می‌کنی باید سرت را بگذاری زمین و بمیری. اما نمی‌میری و فقط آه می‌کشی که این خیلی بدتر از مردن است. مثل همین چند دقیقه پیش که من بلوز نارنجی‌ام را با کت بنفش بادمجانی و دستمال گردن سبز وزغی و جوراب یاسی-کرم‌ام سِت کردم و رفتم سروقت عیال که داشت کتاب می‌خواند، یک لبخند ملیح ـ به ملاحت لبخند شرک ـ زدم تا مثل همیشه‌های ده سال پیش یعنی موقع عروسی‌مان ذوقم را بکند و بگوید: عزیزم من به تو افتخار می‌کنم! اما فقط سرش را از روی کتابش بلند کرد و به ثانیه نکشیده دوباره نگاهش را انداخت روی صفحه و دریغ از یک عشوه خرکی اقلا. بعد همین وقت‌هاست که یک جای آدم خیلی می‌سوزد. جایش دقیقا به خود آدم بستگی دارد. اهل ادب به‌ش می‌گویند دل و اهالی اقالیم دیگر یک چیز دیگر. اما مهم سوختن و زخمی شدن است؛ بله! در زندگی زخم‌هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می‌تراشد و به گند می‌کشد. اين دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد. حتی شما خواننده عزیز، بخصوص اگر از اهالی اقلیم قلم نباشید.

خب، وقتی آدم احساس می‌کند فقط و فقط به درد لای جرز می‌خورد اما آن‌جا هم جایش نمی‌شود، باید بنشیند و فکری به حال خودش کند که چرا زنش دیگر به او افتخار نمی‌کند و حتی او را نمی‌بیند و بیشتر با اشیاء همسری دارد تا با او. عشقش آشپزخانه است و با غذاساز مولینکس و سه‌کاره ال‌جی و ماشین لباسشویی سامسونگ و... بیشتر دمخور است و همنشینی و همراهی با تلویزیون صفحه تخت 36 اینج سونی را هم بیشتر از همسری با شوهر سابقاً دلبندش می‌پسندد.

 بله. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد. اما شما که غریبه نیستید. زن من با احساسات پیاز همذات‌پنداری بیشتری دارد تا عواطف من و وقتی سر حرف را توسط چاقو با پیاز باز می‌کند اشکش در می‌آید. وقتی یک تکه کره ممزوج با شکر از توی همزن می‌پرد پای چشمش، می‌خندد و وقتی ماشین لباسشویی به پِت‌پِت می‌افتد نگرانش می‌شود و به شیر آب که با وجود اینکه واشرش را عوض کرده‌ام باز چکه می‌کند، چشم غره می‌رود.

وقتی بیشتر از این نمی‌توانی این سوزش را که دارد روحت را می‌جود به کسی اظهار کنی، لاجرم باید حلش کنی. یعنی وقتش رسیده که زمینه ارتباط را در دنیای مزخرف جدیدش ایجاد کنم و در پی نقاط اشتراک باشم و بار دیگر یک زبان مشترک کارسازی کنم تا بلکه برای یک‌بار دیگر هم که شده با هم حرف بزنیم بدون اینکه دعوایمان شود.

زبانم را که زنم همیشه می‌گفت «عزیزم، از ساتور هم  برنده‌تر است» از حلقوم درمی‌آورم و می‌گذارم کنار سِت چاقوهاش. همیشه می‌گفت «فرد دوم آشپزخانه بعد از زن چاقوست.» بعضی وقت‌ها اصطلاح «عصای دست» را هم به کار می‌برد. چشمم را که همیشه می‌گفت «عزیزم، رنگی و زیباست، اما مثل شیشه روح ندارد» درمی‌آورم و می‌اندازم توی شیشه کلکسیون تیله‌هاش که قوطی نوستالوژی‌دان بچگی‌هایش است. کلکسیونی که مطمئنم اگر روزی به پیسی بخوریم و زندگیمان را به حراج بگذاریم حاضر است مرا زیر قیمت همراه با اشانتیون دندان مصنوعی طلایم بفروشد اما کلکسیون تیله‌هایش را نه.

فک و دهن و دندانم را همراه با حلقوم می‌چپانم روی دهنه بطری آب تا هر وقت خواست آب بخورد، همزمان با خالی شدن آب توی لیوان برایش سوت بلبلی بزنم. چون برخلاف وقت‌هایی که می‌خندیدم و می‌گفت «عزیزم، پوزه‌ات شبیه اسب می‌شود» از سوت بلبلی زدنم‌هام خوشش می‌آید.

کله‌ام را می‌کنم و می‌گذارم روی سنگ آشپزخانه و داخل کاسه چشم‌ها و گودی فک و دهن دو سه شاخه گل مصنوعی و خشک می‌گذارم. همیشه هر ظرف آشغالی که به دستش می‌رسید را اسپری می‌زد و دو تا خس و خاشاک هم می‌گذاشت تویش و از هنرش لذت می‌برد. بعضی وقت‌ها هم به من می‌گفت «عزیزم تو یه آشغال کله بیشتر نیستی». قلبم را درمی‌آورم و می‌گذارم پشت ویترین. آن‌جا همیشه پر است از وسایلی که هیچ وقت به کارش نمی‌آید، اما همیشه ازشان مراقبت می‌کند که مبادا خدای نکرده گوش شیطان کر بشکنند یا خاک رویشان بنشیند و ... قبل از گذاشتن هم حسابی می‌تکانمش تا هرچی شعر ـ به قول او کلاسیک خاک‌خورده ـ است از تویش بریزد بیرون. زنم همیشه به گرد و غبار حساسیت داشت برای همین وقتی برایش شعر کلاسیک می‌خواندم یا در حال عطسه بود یا فین کردن.

پاهایم را که همیشه دراز بودند وسط خانه و پاهایش گیر می‌کرد به‌شان و سکندری می‌خورد و با حرص می‌گفت «عزیزم، قلم بشوند الهی...» قلمه می‌زنم و می‌گذارم توی گلدان پیش گلدان‌های دیگر که صبح‌ها لااقل یک ساعتی کنارشان می‌نشیند و باهاشان مشغول است و نوازششان می‌کند و آبشان می‌دهد. شاید پاهای من هم رشد کنند و تکثر شوند تا پاهای بیشتری داشته باشد برای قلم کردن و انقدر حرص نخورد که پوستش خراب شود.  دست‌هایم را هم می‌گذارم کنار در تا هر وقت زنگ خورد خودکار در را باز کند و ببندد. همیشه بعد از آمدنم می‌گفت «عزیزم، یه بار شد اون دست‌های بی‌صاحابت بره پشت سرت و در رو ببندی؟» بعد هم تمام انزجارش را از باز بودن در می‌ریخت توی پره بینی‌هاش و به قدری سوراخ دماغش گشاد می‌شد که می‌توانستی جگرش را از همان‌تو ببینی.

با تنه‌ام اما نمی‌دانم چه کنم. زنم هم با اینکه همیشه می‌داند با هرچیزی چکار کند، نمی‌داند. چون همیشه می‌گفت «عزیزم، من با توی تن لش چکار کنم؟». تنم همانجور می‌ماند وسط خانه...

 باز رسیدیم سر همان نقطه‌ای که اشتراک نداریم. مطمئنم دوباره دعوایمان می‌شود. گفتم نمی‌توانیم دو کلمه با هم حرف بزنیم و اختلاط کنیم. بله. در زندگی زخم‌هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می‌تراشد و به گند می‌کشد. اين دردها را واقعاً نمی‌شود به کسی اظهار کرد. حتی شما خواننده عزیز، بخصوص که خیلی هم به‌تان نمی‌خورد که از اهالی اقلیم قلم باشید!

 

پ.ن:

این داستان کوتاه را در ششمین جشنواره طنز مکتوب شرکت دادم. رفت بخش مسابقه و در کتاب جشنواره هم چاپ شد.

+ نوشته شده توسط لیلا باقری در یکشنبه 15 آبان1390 و ساعت 20:48 |