تبليغاتX
پنج دری
 

امروز دیروزی‌تر از دیروزم

و فردا

 امروز تشدید دار می‌شود

و روزهای دیگر تشدید کل حرف‌ها را خواهد پوشاند

و دیگر...

 

+ نوشته شده توسط لیلا باقری در پنجشنبه 22 فروردین1387 و ساعت 16:20 |

اين چند مدت تعطيلات عيد خيلي حالمان خوش نبود. هر چه لعنت بود نثار اين روزگار قداره كشِ نامردِ نا مرادِ نالوطي كريدم. نه به خاطر اتفاقاتي كه افتاده بود، نه!

اتفاقات آنقدر كوچك بودند كه قابل اين حرفها نباشند كه ما روزگار را متهم به قداره كشي نماييم. فقط به اين خاطر بود كه چند مدتي روزمرگي هاي رنگ به رنگ نگذاشته بود گوش اين روح را بپيچانيم، نفس را ادب كنيم و خلاصه حالي بدهيم به اين خانه دل. اين تصميم( كه همانا پيچاندن گوش باشد) با سالگرد قدم گذاشتنمان روي زمين يكي شد و يادآوري اين روز هم شد كاسه داغ تر از آش.

با تمام اين اوصاف تازه داشت خوش مي گذشت اين روزها كه يكهو تعطيلات تمام شد و همان قصه هميشگي... ناگهان چقدر زود دير مي شود و چقدر زود بايد از خواب بلند شوم.

*از تمام دوستاني كه تلفنا، اس ام اسا و قدوما قبول زحمت فرموده و از راههاي دور و نزديك اين روز را تبريك گفتند ممنونم. از اتمام دوستاني كه توقع تبريك نداشتم و گفتند مثل نرگس فرهنگي ها و چند نفر ديگر بيشتر ممنونم.    

*اما از هرچه بگذریم سخن دوست خوشتر است!

*از دوستان خوش ذوقي كه اس ام اس سيزده بدري دادند و سر شبي ما را خنداندند، ممنونم. از خودم هم كه دنباله اس ام اس را ساختم و نصف شب فرستادم، ممنون ترم. از دوست، همكلاسي و هم خانه اي قديمي نويسنده و اديتور هم كه دم صبحي چنان جوابي به من داد كه به طاق چسبيدم بيشتر بيشتر ممنونم. كلي با دروغ 13 اش مايه تفريح شد( فرشته خانوم آبروت رفت فرداش براي همه تعريف كردم! آي خنديدن خانواده)

+ نوشته شده توسط لیلا باقری در پنجشنبه 15 فروردین1387 و ساعت 11:0 |
هر روز که مي گذرد، شکوفه تازه اي در دلم جوانه مي زند. سپيد، مثل شکوفه سيب. مي دانم عمرش خيلي کم است اما صبر که کنم... صبر نه! سعي که کنم... سعي هم نه! هوس که کنم برايم سيب آبداري را به بار خواهد نشاند.
 
 
فکر کن! درخت دلت افتاده باشد، زير سنگيني سيبهاي سرخ آبدار. هر کدامش مي تواند يک بار ديگر آدم و حوا را از بهشت براند. هر کدامش مي تواند به تنهايي نسل آدم را زمين گير کند.
 
 
مي بيني؟! درسم را از بَرم. هزار بار هم که بپرسي جوابت را مي دهم. چرا آدم از بهشت رانده شد؟ چون سيب اش خيلي سيب بود. چون طعم سيب خاکي را نچشيده بود...
 
 
آدم آمد زمين تا آدم شود. صد بار مشق کن: آدم بايد، آدم باشد...اما گهگاه می روی و درخت دلت را آب می دهی چون تا ابد هم آدم، آدم نمی شود...
+ نوشته شده توسط لیلا باقری در جمعه 9 فروردین1387 و ساعت 15:48 |