تبليغاتX
پنج دری

چه لذتي داشت که تمام کارهايت( منظور همان بازي کردن‌ها و کوچه رفتن‌ها و خاک بازي کردن‌هاست) با زمان پخش کارتون از شبکه يک و دو تنظيم مي‌شد.

 چه لذتي داشت صبح‌هاي جمعه‌اي که به شوق پخش کارتون بيشتر، از خواب بلند مي‌شدي و از همه بيشتر روزهاي جهاني کودکي که روز را برايت به شيريني عسل مي‌کرد. مخصوصا اگر مسئولي هم از صدا و سيما بازديد مي‌کرد که ديگر بچه‌ها از ديدن کارتون‌هاي جور واجور ذوق زده مي‌شدند.
کودکي و ديدن تلويزيون براي هم سن و سالان ما گره خورده با پسر شجاع و پدر پسر شجاعي که هيچ وقت نفهميديم اسمش چيست و پِرين و دوقلوهاي افسانه‌اي و ميتي کومون، انگوري، مدرسه موش‌ها و خونه مادربزرگه و کارتون‌هاي ديگري که يادآور روزهاي شيرين کودکي است. کمي بيشتر به گذشته برگرديد حتما يادتان مي‌آيد که با شخصيت‌هاي کارتوني هم خنديد و هم گريه کرديد.

سلام من زبل خان شکارچي هستم...

( آهنگ تيتراژ)

سلام، من زبل خان شکارچي هستم، زبل، منحصر به فرد، همه زبل خان رو مي شناسن منحصر به فرد و بدون آرام و قرار. زبل خان اينجا... زبل خان اونجا... زبل خان همه جا... زبل خان فقط کافيه دستشو دراز کنه تا يه حيوون وحشي رو بگيره ... اوه اوه اين شير اينجا چيکار مي‌کنه...
اين شکارچي بلاف‌زنِ کچل، خيلي بامزه بود. آنهم وقتي با دستمال خال خاليش عرق سرش را خشک مي‌کرد و دوباره روي سرش مي‌چکاند. همه‌اش هم از شکارهاي بزرگش مي‌گفت اما هميشه از حيوانات فرار مي‌کرد.


پِرين و پاريکال و کلي ماجراي غصه‌دار

( آهنگ تيتراژ)

اين دختر تا به پدر بزرگش رسيد خون به دل بچه‌ها کرد. يک معصومِ دوست داشتنيِ همه چيز فهمِ دانايِ عقل کلِ مهرباني که همه را دوست داشت و به جاي بدي به همه خوبي مي کرد و آدم بدجنس‌ها را به زانو درمي‌آورد. بهتر از خودش، مادرش آنهم با آن لباس هندي که مي پوشيد و عکس مي گرفت.
به يادماندني ترين صحنه با خانمان را يادتان هست؟!! آنجا که پرين براي بار اول پدر بزرگش را ديد. اشک مي‌ريخت و مي‌گفت: آقا ببخشيد شما بايد چشماتون رو عمل کنيد. من مي دونم که خوب مي شيد...
با اينکه بچه بودم از اين خودشيريني پرين،‌ دختري ناشناخته که در کارخانه پدر بزرگش کار مي‌کرد، چندان خوشم نيامد. يک جورهايي وقتي خودم راجايش گذاشتم خجالت کشيدم. اما دنياي آدم مهربان ها با بقيه فرق مي‌کند چون خودشيريني درمورد پرين کاملا جواب داد. مخصوصا با شيرين کاري‌هاي بعدي و آن هوش سرشارش.

 

هاچ! زنبور عسل

(آهنگ تيتراژ)

اين زنبور مادر گم کرده بدجوري هر قسمت بچه‌ها را نگران مي‌کرد. آنقدر که با گرو‌ه‌هاي بد جنس طرف مي‌شد و مجبور مي‌شد از ديگران و خودش دفاع کند.
اولين شخصيت کارتوني که دنبال مادرش مي‌گشت و تم مادر گم شده را آورد.  البته کارتوني با کلي حشره و جانور که خوب هايشان خوش چشم و ابرو بودند و بدهايشان زشت. کلي کلاس حشره شناسي بود براي خودش.

 

کپل و نارنجي و دم باريک

( آهنگ تيتراژ)

کپل، نارنجي، سرمايي، گوش دراز، دم باريک و بقيه موش‌ها آنقدر جذاب بودند و هستند که تماشاي آن بزرگ و کوچک سرش نمي‌شد. يک مشت بچه موش شيطان که کلي آقا معلم آقا معلم مي‌کردند.

اين علامت مامور مخصوص حاکم بزرگه...احترام بگذاريد!

( آهنگ تيتراژ)

اين کارتون هنوز هم پخش مي‌شود و هنوز هم کايکو وقتي دستمال قدرتش را مي‌بندد، مي‌تواند يک تنه درخت را از ريشه دربياورد و تسوکه هم در آخرين لحظات نشان مامور مخصوص حاکم بزرگ را نشان مي‌دهد و ميتي کومون هم با عصايش روي علامت قرار مي‌گيرد. اين کارتون ديگر پاي ثابت تعطيلات رسمي بود.

انگوري... انگوري

( آهنگ تيتراژ)

گوريل بنفش عاشق انگور هم که نياز به يادآوري ندارد. گوريل 40 فوتي که عاشق انگور است و بعد از هر محبتي که مي‌کند دو بار انگوري را تکرار مي‌کند. بچه‌ها هم هميشه در شگفت بودند که ماشين کوچک بيگلي چطور وزن گوريل را تحمل مي‌کند و له نمي‌شود.

 

خونه‌ مادر بزرگه هزارتا قصه داره

(آهنگ تيتراژ)

خونه‌ي مادر بزرگه هزار تا قصه داره ... خونه‌ي مادربزرگه شادي و غصه داره... کنار خونه ما هميشه سبزه زاره... دشتاش پر از بوي گل اينجا همه‌ش بهاره...دل وقتي مهربونه شادي مياد مي‌مونه... خوشبختي از رو ديوار سر مي‌کشه تو خونه...
خانه مادر بزرگه يعني يک گربه سبيل قيطانيِ هميشه خستهِ هميشه ناراحتِ با مرامِ دوست داشتني. يعني مراد همسايه و مادر بزرگي که وجدانا چهره عبوسش حسابي ترسناک بود. يعني نوک سياه و نوک طلا و نباتي که همه‌اش توي باغچه بودند. البته هاپو کوماري که مدتي مهمان خانه مادر بزرگه بود و آن قسمتي که صاحبش را پيدا کرد و آن هندي بازي‌ها را با مخمل بين درخت‌ها درآورد و اشک تو را همين‌طور. 

من مي‌دونستم... من گفته بودم

(آهنگ تيتراژ)

من مي‌دونستم... من مي‌دونستم... اين هم آيه ياس و غُري بود که يکي از شخصيت‌هاي لي لي پوتي، در کاتون گاليور، دائما تکرار مي‌کرد و حالا هر وقت کسي زيادي غُر مي‌زنند همه ياد او مي‌افتند.

حتما شما هم کارتون‌هاي زيادي را به خاطر داريد که يادآور دوران خوش کودکي‌هايتان هستند. از پورفسور بالتازار تا بچه‌هاي کوه  آلپ، مارکوپولو، رامکال، لي لي بيت، نل، حنا درختري در مزرعه، زنان کوچک و ... تمام خاطرات خوش تماشاي کارتون در روز جهاني کودک.

 

+ نوشته شده توسط لیلا باقری در جمعه 19 مهر1387 و ساعت 15:48 |
 

بی‌خبریم!

 عمریست زیر ناودان عاشق شدیم

 و

 گمان می‌کنیم

 

زیر بارانیم...

 

+ نوشته شده توسط لیلا باقری در شنبه 13 مهر1387 و ساعت 16:13 |

همه از دستم عاجز شده بودند. از بس مشق نوشتن‌هايم طول مي‌کشيد. از مدرسه که مي‌آمدم کتاب و دفتر جلويم پهن بود تا آخر شب. آخر شب يعني زماني که سريال آيينه عبرت پخش مي‌شد. تنها چيزي که مرا خواب آلود و خسته مجبور مي‌کرد با زحمت فراوان پلک‌ها را باز نگه دارم و مشق بنويسم ترس از معلم بود.

غُرغُر مادر با خود شيريني برادر بزرگتر توي گوشم، که حالا منگ مي‌شنيد، مي پيچيد: "ما که کلاس اول بوديم وقتي مدرسه تعطيل مي‌شد دم در مغازه حاج مرتضي مي‌نشستيم، توي ظل آفتاب، تا مشق‌هايمان را نمي‌نوشتيم به خانه نمي‌آمديم. آنوقت تو..." از آنجايي که تهديد و ارعاب در مورد تنبلي‌هايم در مشق نوشتن(فقط توي مشق نوشتن تنبل بودم ها!) مفيد نيافتاد طي يک عمليات مخفيانه جريان به گوش معلم مهربان اما پر هيبت کلاس اولم، خانم کامراني، رسيد.
خانم معلم آخر وقت مرا صدا زد و گفت: از فردا مي‌گويي مادرت پاي دفتر مشقت را امضا بزند و بنويسد چند ساعت مشق نوشتن‌ات طول کشيد.
من هم که کلي از خانم کامراني حساب مي‌بردم بعد از تعطيلي، از آنجايي که همان موقع هم مي‌دانستم دختر نبايد دم در مغازه حاج مرتضي مشق‌هايش را بنويسد، تند تند به خانه آمده و ناهار را خورده و نخورده شروع کردم به نوشتن مشق ها که البته با تعجب همه مواجه شدم. ساعت بلد نبودم و معيارم براي زود تمام شدن آنها تاريک نشدن هوا بود.
قبل از تاريکي مشق‌ها را تمام کردم. براي همين با اعتماد به نفس فروان دفتر مشقم را بردم تا مادر امضا بزند. پرسيدم زود نوشتم؟ گفت: فردا خانم معلمت مي‌گويد.
هيچ وقت درس ميخ و تخته را فراموش نمي‌کنم و آن صحنه‌اي که خانم کامراني وقتي امضاي مادر را ديد و يادداشت‌اش را خواند، دستش را براي نشان دادن علامت 4 بالا برد و گفت:  ميخ و تخته را 4 ساعت طول دادي؟
معلم ديگر چيزي نگفت، هيچ وقت ديگر پاي مشق‌ها امضا نخورد و من هيچ وقت نفهميدم 4 ساعت کم بود يا زياد. معلم خوشحال شد يا ناراحت. اما دو سه سال پيش با يادآوري دست معلم که عدد 4 را نشان مي‌داد و خاطره مشق ننوشتن‌هايم سراغ کتاب کلاس اول رفتم و درس ميخ و تخته را آوردم. سر جمع 5 خط هم نمي‌شد تازه با فونت درشت. با حيرت گفتم 4 ساعت براي درس ميخ و تخته(!) چقدر مشق نوشتن سخت بود...
+ نوشته شده توسط لیلا باقری در جمعه 5 مهر1387 و ساعت 11:45 |