قیصر هیچ وقت مصاحبه نمیکرد... رفته بودم به شوق دیدنش و اینکه شاید بتوانم گپ و گفتی هم با او داشته باشم. این یادداشت را روز پر کشیدنش نوشتم.
يک صبح معمولي است. مثل همه روزها. فقط اتوبوس در ترافيک گير نکرد، مترو تاخير و خرابي نداشت. احساس ميکني کمي بيشتر هستي، ترافيک افکار ذهنيات روانتر شده، حالا بيشتر در جرياني.
وقتي ميرسي دوستت ميگويد: يک خبر جديد! با خودت ميگويي: امروز قرار است حسابي در جريان باشم. اما خبر را که ميشنوي دوباره افکارت در هم قفل ميشوند و ترافيکي سنگين حکم فرما. تمام در جريان بودنت به سکون تبديل ميشود و دستي تو را به چند روز پيش هل ميدهد و رهايت ميکند.
يازدهمين کنگره شعر جوان است... فاصله استراحت دو زمان شعر خواني. بيرون درب سالن منتظرش ايستادهاي تقريبا جزء آخرين نفراتي است که از سالن خارج ميشود. خسته و سربه زير. "سلام چقدر از ديدنتان خوشحالم چند لحظه وقت داريد نامهام را بخوانيد؟"
با دستهاي مهربانیاش نامه جسورانهاي را که براي اسطوره شعر نوشته شده ميگيرد. به ديوار تکه ميدهد و ميخواند:
«درخت را به نام برگ، بهار را به نام گل ، ستاره را به نام نور، کوه را به نام سنگ، دل شکفته مرا به نام عشق، عشق را به نام درد، مرا بنام کوچکم صدا بزن...
سلام آقاي قصير!
با آنکه آداب مصاحبت بهتر از هرکسي داني، دائم اما از مصاحبه گريزاني، گويند که چون در شعرهايت پنهاني و مثل رايحه خوش در گلبرگي نهاني، ديگر نيازي به پرسش و پاسخ نداني.
با اين حال تقاضاي ما را بگذار به پاي جواني و با آن واژگان دلکشي که هست در شعرهايت جاري همچو شرياني، شاد کن دل خبرنگاراني که در سر پروارانده اند رويايي که از شما بگيرند پاسخ سوالاتشان را آني، هرچند به صورت يک در مياني.
دلتان نیاید که ما را، با اشکهایی به این روانی، دست خالی برگردانی. درثانی! تو را به آینههای ناگهانی، ای بنفشابی، ارغوانی میشود جسارت مرا برای این لحن نامه نگاری ببخشایی.
راستی! اصلا توانستی خطم را بخوانی.
امضا؛ باشگاه جوانی. »
تشکر مي کند و ميگويد:« من اصلا پرسيدم از کجا آمدي؟ از کدام روزنامه يا خبرگزاري يا شبکه تلويزيوني؟ حالا اگر بگويي من فرزند فلان ابن فلانم... از فلان شبکه و برنامه آمدم يا محله جنوب شهرم باز هم برايم فرقي نميکند چون اگر با شما مصاحبه کنم کساني که تا به حال به شان "نه" گفتم ناراحت مي شوند.»
بي خيال مصاحبه ميشوي. زمان استراحت که در سالني رو به روي ساعد باقري و چند جوان نشسته دوباره سراغش ميروي. وقتي تو را ميبيند ميگويد:« از دستم ناراحت شدي؟» ميگويي: «نه ولي حالا که مصاحبه نميکنيد، کتابهايتان را برايم امضا کنيد.»
نگاهي به آينههاي ناگهان، دستور زبان عشق و گلها همه آفتابگرداناش انداخت.
گفت: همهشان؟
و همه را امضا کرد.
الان حسابي در جريان است، طعم گس و تلخ «ناگهان چقدر زود دير ميشود» در تمام رگ و ريشهات. حالا ديگر واقعا اسطوره دست نيافتني شده، حتي اگر براي بودنش تمام شهر ترافيک شود، حتي اگر تمام قافها براي شروع نام کوچکش عشقها را ناتمام بگذارند ... چون گفته بود که :
ما تمام عمر تو را در نمييابيم
اما
تو ناگهان
همه را درمييابي!
*
روحش شاد...
+ نوشته شده توسط لیلا باقری در چهارشنبه 8 آبان1387 و ساعت
7:54 |