تبليغاتX
پنج دری

هر سال دهه فجر که می شود درست مثل یک ماهی که از آب بیرون افتاده، به قول امیر خانی حلال گوشتی که دارد خودش را برای آب می کشد، با حسرت به تنگ نقره ای صفحه تلویزیون خیره می شوی و در تمام صحنه هایی که از انقلاب پخش می شود  برای بار چندصدم غرق می شوی؛ با آنکه منتظری هر سال چیز تازه ای پخش کنند و دلت غنج می رود برای آنچه که در آرشیو صدا و سیما وجود دارد و تو هنوز ندیدی شان. با این حال تمام جوانانی که زمان انقلاب یا نبوده اند یا آنقدر سن و سال نداشتند که تصویری از تلاش مردم برای به ثمر رساندنش توی ذهن داشته باشند، با تصاویر مستند «برای آزادی» بخش هایی از این انقلاب عظیم را برای خود درونی کردند. مستندی که بعد از گذشت ۲۵ سال از انقلاب، برای اولین بار یکجا از تلویزیون پخش شد و به عنوان یکی از 10 مستند برتر دنیا، که جهان را تکان داد، شناخته شد. مردم هم تازه فهمیدند که این تصاویری که هر سال مزین می شود به سرودهای انقلابی، اتفاقی گرفته نشده و حاصل یک کار تیمی بوده به کارگردانی حسین ترابی...گفتگوی ما بیشتر نوعی سپاسگزاری است تا رهیافتی به درون آنچه آن روزها بر این جمع گذشت؛ سطرهای این گفتگو را با تجسم تصاویری که از انقلاب برایمان به جا مانده نوش جان کنید!   

ادامه مطلب

نسخه پی دی اف

- این تنها مصاحبه ای بود که خیلی دلم خواست حضوری می گرفتم.  حداقل برای عرض ادب بیشتر به مصاحبه شونده ام که همان ۲۵ سالگی انقلاب که توی تلویزیون دیدمش دلم می خواست بیشتر بگوید و بیشتر از زوایای پنهان بدانم... حسین ترابی گوشه ذهنم مانده بود تا امسال که توانستم گپ کوتاهی باهاش داشته باشم. آخر مصاحبه گفت: مصاحبه تلفنی نمی شود اما شما اینطور خواستید و ادب حکم می کرد اطاعت کنم...            

- نسخه پی دی اف توی سیستم من باز نشد. عکس با مزه ای برای مصاحبه کار شده که می خواستم ببینید. اگر در سیستم شما باز شد نگاهی هم به نسخه پی دی اف بیاندازید.   

+ نوشته شده توسط لیلا باقری در سه شنبه 20 اسفند1387 و ساعت 12:29 |

 - یک پشتی می‌گذارم کنار دیوار و بعد بالشم را می‌گذارم رویش و حسابی جایم را تخت می‌کنم و به راحت‌ترین شکل ممکن تکیه می‌دهم... بعد لپ تاپم را که هنوز احساس مفید بودن نمی کند، می‌گذارم روی پایم. روشنش می‌کنم و بدون هیچ مقدمه‌ای با dial-up   وصل می‌شوم به نت( اینجایی که ما هستیم با گینه بی‌صاحب فرقی ندارد آنهم بدون ADSL ) احساس فسیل بودم بهم دست می‌دهد. با خودم می‌گویم سر برخی‌ها به سلامت، مای فدوی مهم نیستیم و صدتای ما فدای آنها که خیلی "آنها" هستند. بعد نیت می‌کنم که دفعه آخرم باشد که اصلا وارد نت می شوم اما نمی‌شود. معتاد شدم مثل اینکه! فقط عملم آمده پایین و رسیده به روزی 5 تا 10 دقیقه نت گردی.

 - بعضی وقت‌ها می‌خواهم خودم را تست کنم و ببینم هنوز سرپا هستم یا نه. طبق عادت اول سراغ سرویس عکس فارس می‌روم تا جدیدترین گزارش تصویری‌هایش را ببینم و هنری هایش را SAVE کنم و مطلبی درباره‌شان بنویسم.  مثل همیشه از گزارش‌های تصویری خوب فارس لذت می‌برم البته اگر این خط لعنتی کم سرعت و کم محل ما بگذارد. عکس‌های زیبایی را از پرندگان توی تالاب بر می‌دارم. یکی دو جای دیگر هم سر می‌زنم. از نت می‌آیم بیرون و اگر این‌کاره باشم باید مثل همیشه شروع کنم به نوشتن. چندبار عکس‌ها را از اول به آخر و از آخر به اول نگاه می‌کنم اما دریغ از شوق نوشتن یک جمله...

 - از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم. تقریبا هر موقع روز که این کار را بکنم چشمم به پسرک‌های آشغال جمع کنی می‌افتد که دارند سطل زباله روبروی آپارتمان را زیر و رو می‌کنند. یا جوان‌های قد خمیده‌ای که سیگار گوشه لب و حرکتهای آویزانشان می‌گوید که معتاد هستند و من هر بار می‌گویم همه اینها برای خودشان روزی علی سنتوری بودند لابد! و بعد توی ذهنم شروع می‌کنم به نوشتن گزارش. تازگی‌ها فهمیدم ذهنم گزارشی شده؛ گزارش‌گونه فکر می‌کنم و حرف می‌زنم آن تو. این حالت موقع دیدن تلویزیون هم پیش می‌آید. گاهی به خودم آمدم و دیدم همینطور که دارم مثلا بیست و سی گوش می‌کنم یا این شبها را می‌بینم، توی ذهنم یادداشتی هم درباره حرکتهای اضافه و غیر حرفه‌ای خانم مجری یا لبخندهای تصنعی و عجب گفتن‌های بی‌خودی و اشتیاق غیر واقعی آقای درستکار این شبها می‌نویسم. اما دریغ از یک جمله از که از ذهن بیاید توی کاغذ یا صفحه word...

 - داشت به برخی عادات جاری در جامعه اعتراض می‌کرد. یک جمله اش، با اینکه قبلا هم به وفور شنیده‌ام، به خاطر احوالات این روزهایم انگار داغ زده می‌شود روی روحم؛ "جوانهای آن رژیم با آن اوضاع فلان و بهمان انقلاب کردند و رفتند جلوی توپ و تانک. آنوقت جوانهای تربیت شده الان... اسم اراذل و اوباش رویشان می‌گذاریم و طرح امنیت اجتماعی برقرار می‌کنیم..." بی‌تاب می‌شوم از یک عالمه حرف نگفته و توی لفافه گفته. مشکل از بي‌هويتي جوانان است يا چندرنگي اجتماع؟ اما دریغ از یک جمله... ای کاش داغ و داغ پرونده ویژه‌های برنا، که من خیلی دوستشان داشتم چون تکاپویی بود که بهم هیجان و انرژی می داد، یک پرونده هم برای هویت باز می‌شد و من تجربه‌های الان را داشتم و کلی حرف برای گفتن که خودش یک پرونده می‌شد پر از حرف سند دار زنده!

 -  کتاب خلقیات ما ایرانیان جمالزاده را می خوانم. انصافا ما ایرانیان از دهه 40 که این کتاب نوشته شده نه تنها ذره ای رو به خوبی میل نکردیم بلکه به دلیلً و دلیلا بدتر هم شدیم. کتاب را که می‌خوانم بیشتر دلم نوشتن بدون لفافه می‌خواهد و گفتن و گفتن و گفتن... شاید حرفها را هزار بار توی ذهنم نوشتم و نوشتم و نوشتم اما دریغ از یک جمله که بیاید روی کاغذ...

 -  توی تمام این حالتها بی خیال نوشتن می‌شوم و می‌روم توی مرور گذشته. بعد کلی خودم را نصیحت می‌کنم که مثلا تازه اول راهی خانم جان کمی پوست کلفت باش لطفا! آنقدر توی ذوقت خورده برای چی؟ آسمان همه جا همین رنگ است(یعنی هزار رنگ است). خودم برای خودم مادربزرگی می کنم این وقتها!

 -  حالم دارد از این لفافه مشدد گرفته می شود توی این پست! امشب زیر نویس آمد که امام حسن عسکری(ع) فرموده است( به مضمون) انجام ندادن کارها به خاطر حیا از حد که بگذرد اسمش می‌شود ترس. اعتراف می‌کنم که به لطف حضور در اجتماع هزار رنگمان این روزها میل گفتن و نوشتن را ندارم. ذهنم پر از مفاهیم متناقض است و دلم یک جدول خط کشی شده می‌خواهد که بهم بگوید مرز بین ترس و حیا کجا‌ست؟ مرز بین آبروداری و بی آبرویی؟ مرز بین حلال و حرام؟ درست و نادرست؟ آدم خوب با بد؟ دو رنگی و یک رنگی؟ راه کج با راست؟ مرز بین ریا و صداقت؟

پ.ن

مشکل از بي‌هويتي جوانان است يا چندرنگي اجتماع؟

- این یادداشت را روزهای آخر کارم در باشگاه جوانی برنا به خاطر گفتن همین حرفهای در لفافه نوشتم که لینکش را می گذارم.

http://www.bornanews.com/Nsite/FullStory/?Id=234013

- خانه تکانی عید است دیگر... قرار است تغییرات و تعمیرات و تعویضات و ... شود!

+ نوشته شده توسط لیلا باقری در جمعه 16 اسفند1387 و ساعت 1:25 |
 

مثل مار دور خودم پيچ مي‌خورم و از اين طرف به آن طرف مي‌شوم. زبانم مثل يک تکه چوب خشک شده، کف دست و پايم گُر گرفته، داغي عجيبي توي معده‌ام حس مي‌کنم و آب بد مزه و شوري که هر از چندگاهي توي دهانم مي‌گردد بدجوري آزارم مي‌دهد. لپ‌هاي هميشه گل انداخته‌ام ديگران را به اشتباه مي‌ا‌ندازد. فکر مي‌کنند از خوردن زياد است و شادي. نمي دانند با امروز مي‌شود  دوهفته که مثل هميشه‌هاي يک آدميزاد غذا نخورده‌ام.

- وقتي طرح و نقشه اين خانه را مي‌ريختم، چه در رويا و چه در حضور استاد معمار، وقتي به بهارخواب خانه مي‌رسيدم، ذوق مرگي عجيبي تمام وجودم را فرا مي‌گرفت؛ يک بهارخواب سراسري با سنگ‌فرش يک‌تکه سفيد که جان مي‌دهد براي گذارندن شب‌هاي مهتابي و روزهاي ابري و باراني و برفي و ... اصلا کل اين خانه ويلايي يک طرف و بهارخواب شب‌هاي رويايي من يک طرف ديگر.

- ماه کامل است و در خنکاي نسيم نشسته ام توي همين کنج دنج خانه‌ام. البته بيشتر از دو دقيقه نمي‌توانم دوام بياورم. با پاهاي برهنه مرتب قدم رو مي‌روم و دَم نمي‌زنم. نسيم، سنگ‌فرش يک‌تکه سفيدِ خُنک مايل به سرد، لباس راحتي پنبه‌اي سپيدي که اصلا احساس نمي‌شود، چه شب رويايي دلچسبي مي‌شد اگر آنقدر احساس تب و گر گرفتگي نمي‌کردم. اگر مجبور نبودم چارچنگولي دست و پايم را به سنگ‌ها بچسبانم تا خنکم شود، اگر مجبور نبودم گاهي به روي شکم‌ بخوانم و گاهي به پشت...

 
- إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوَالَ الْيَتَامَى ظُلْمًا إِنَّمَا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ نَارًا وَسَيَصْلَوْنَ سَعِيرًا در حقيقت كسانى كه اموال يتيمان را به ستم مى‏خورند جز اين نيست كه آتشى در شكم خود فرو مى‏برند و به زودى در آتشى فروزان درآيند... سوره نساء آيه 10
 
پ.ن

این متن یکی از آن "صبحانه عشق‌هایی..." است که ماه مبارک رمضان در باشگاه جوانی کار شد.

+ نوشته شده توسط لیلا باقری در شنبه 3 اسفند1387 و ساعت 18:40 |