- یک صحنه خیلی مبهم به یاد دارم. یک کوچه پهن خاکی که اگر با چشم تا انتهایش را دنبال میکردی یک سلسله کوه لَم داده در دل آسمانی صاف و آبی را میدیدی. و شاهپسند خانم، پیرزن همسایه، که نشسته بود روی زمین و داشت به سر و رویش میزد و گریه میکرد. فقط میدانم شاهپسند خانم بود، همین! چهرهاش را به خاطر ندارم اما خوب یادم هست که میگفت "امام مُرد!" و شیون میکرد. من هم که لابد داشتم توی کوچه بازی میکردم و موضوع چندان برایم قابل درک نبوده و دوباره مشغول بازی شدم.
این صحنه از آن دست صحنههایی است که از زمان کودکی به یاد دارم و هیچ وقت از ذهنم نمیرود. تا قبل از عقلرَس شدن وقتی میگفتند "امام(ره)" اول یاد این صحنه میافتادم. خدایی مردی که همان صحنه برایم کافی بود که بدانم محترمند و دوست داشتنی. تا بعدها هم بفهمم چه کسی بودند و چه کردند که قبل از رفتنشان میگویند با دلی آرام و قلبی مطمئن میروم... و من همیشه در این حسرت بمانم که آدم باید چقدر بندگی کند تا دَم رفتن با دلی آرام برود.
- " آیت الله بهجت که در قم هستند، چشم برزخی دارند. یعنی اینکه میتوانند چهره واقعی همه را ببیند. هرکس به هرشکلی که هست؛ بعضیها هم شبیه آدمیزاد نیستند و..." این جمله هم من جمله چیزهایی است که حک شدنش در ذهنم از زمان کودکی بود. بعضی وقتها هم با دوستان، توی عوالم ابتدایی، مینشستیم و در اینباره حرف میزدیم و گاهی هم میگفتیم: "آره خانوووم... راسته که آیت الله بهجت آدما رو به شکل واقعی میبینه؟!" و من که بعضی وقتها، توی همان عوالم ابتدایی، دلم میخواست بروم پیشش و ازش بپرسم مرا چه شکلی میبیند؟!! تا خیالم جمع باشد که شکل آدمم وگرنه فکری به حال گناهان و صورت زشتم بکنم! اما یکبار به معلمم این را گفتم و بهم جواب داد؛ آنها که چشم برزخی دارند، نمیگویند و فقط خودشان عذاب میکشند...
روز بعد از پرکشیدن آیت الله بهجت قرار شد، مطلبی بنویسم. حس چندان خوبی نیست وقتی قرار است از کسی بنویسی که خیلی بزرگ است و تو خیلی کوچک. اخص اینکه میدانی چقدر با مسیری که او طی کرده است فاصله داری و چقدر حرفهایش را درک نکرده و عمل نکردهای. در یکی از دستوالعملهایش برای زندگی(بخوانید بندگی که زندگی را جز این نمیدانست) گفته بودند که «گفتم که: الف، گفت: دگر؟ گفتم: هیچ، در خانه اگر کس است، یک حرف بس است. بارها گفتم و بار دیگر هم میگویم: کسی که بداند هرکه خدا را یاد کند، خدا همنشین اوست، احتیاج به هیچ وعظی ندارد، میداند باید چه بکند و چه باید نکند، میداند که آنچه را که میداند باید انجام دهد و آنچه را که نمیداند، باید احتیاط کند.»
برای همین همان ابتدا گفتم که توصیف و تشبیه و فعل و فاعلم را گم کردم برای گفتن از این خدایی مرد دوست داشتنی.
پ.ن
1. از نویسنده بلاگ "مسیر" به خاطر دعوتش ممنونم. از نویسنده بلاگ "عطش شکن" هم که با دعوت قبلی مرا با برخی بلاگها از جمله مسیر آشنا کرد هم ممنونم.
2. در این نوشتار فقط خواستم برخی زوایایِ خاطراتی را که در ذهن دارم، بنویسم. درباره خدایی مرد دوست داشتنی دیگری هم نوشتم اما باشد برای روز تولد رهبری یا یک فرصت دیگر... از تمام "همسایهها"ی مجازیام میخواهم که اگر دوست دارند درباره خدایی مردان دوست داشتنیشان بنویسند. هرچه که دوست دارند و خودشان را درگیر قالب نکنند!
چه زود...(بنت الهدی صدر)







.jpg)