* اجتماع رسمی در میدان ولیعصر(عج) ساعت 4:15 شروع میشود. اما قبل از آن مردم حدود نیم ساعت خودجوش شعار دادند. چون هدایتی نبود چند دسته شده بودند و هرکه از توی جمع صدای غراتری داشت برای چند لحظه جماعت را با خود همراه می کرد. غالب شعارها در حمایت از نظام و ولی فقیه بود. اگر طالب جزئیات شعارها هستید به خبرگزاریها مراجعه کنید اما یکی از شعارها این بود:" حزب فقط حزب علی، رهبر فقط سید علی". با این شعار انگار کن خون تازه ای توی رگهای تجمع کنندگان ریخته می شد. تا چشم ما( از روی بلندی به اندازه لبه جدول) کار می کرد دور میدان به علاوه خیابانهای اطراف مملو از جمعیت بود که پرچم ایران و اباعبدالله را به دست داشتند.
* تجمع به صورت رسمی با تلاوت آیاتی از کلام الله مجید شروع می شود. بعد خواندن بیانیه و سخنرانی. در این مدت هم کسی شعار نمی دهد. اما بین برنامه ها چرا؛ بیشتر الله اکبر. دور میدان را می چرخیم و صحنه های جالبی می بینیم. دو دختر و یک زن اجتماع کوچکی را تشکیل دادند. یکی از دختران دست بند حامی احمدی نژاد بسته است و دختر دیگر دست بند حامی موسوی. هر دوشان به قول برخی ها تیپ امروزی دارند. دستانشان را به هم قلاب کردند و گرفته اند بالای سرشان. با دست دیگر پشت یکی از پلاکادرهای"رای 40 میلیون نفر را نادیده نگیرید" نوشته اند: موسوی، احمدی، اتحاد اتحاد" راه می روند و همین شعار را فریاد می زنند و سعی می کنند جمعیت را هم با خود همراه کنند. زن همراهشان هم تبلیغ می کند و به کسانی که در و برشان ایستادند، می گوید که همه باید متحد باشیم و رقابت باید جایش را به رفاقت بدهد و مهم نظام است و ... خیلی زود سوژه ای می شوند و برای مصاحبه تصویری و عکاسی. البته در طول راه هم دو پسر که دستبند سبز بسته اند هم دستانشان را فلاب کردند رو به بالا و با دستان دیگر پرچم ایران را بالا گرفتند. همراه جمعیت هم شعار می دهند و گاه هم خودشان لیدر می شوند. یا ایهاالمسلمون اتحدوا... اتحدوا...
* توی مسیر علی مطهری را می بینیم که چند جوان دارند ازش سوالهایی می پرسند و او هم جوابهایی می دهند که به خاطر اخلاق رسانه ای و اینکه شاید نخواهد رسانه ای شود از گفتنش معذورم! البته مصاحبه ای توسط خبرنگای گرفته شد که می توانید در خبرگزاری ای بخوانید.
* به هفت تیر که میرسیم نزدیک ایستگاه مترو باز عده ای از تجمع کنندگان می ایستند و شعار اتحاد می دهند. اما تقریبا افراد در خیابانهای اطراف متفرق شدند. هم مسیر هچنان شعار می دهند و می روند.
* رفتن از هفت تیر به سمت آزادی را تقریبا مشکل می بینم. از طرفی ادامه همراهی تا بخشی از مسیر با دوست همراهم باعث می شود مسیر بازگشت به خانه را از شریعتی انتخاب کنم. سر بهار شیراز تنها می شوم و سوار تاکسی قصد پیچ شمران را می کنم. هنوز مسافت کمی را طی کردیم که قبل از سه راه طالقانی ترافیک و آدمهایی که به سرعت متفرق می شدند حکایت از درگیری می کند. من تنها مسافر هستم و راننده با عذرخواهی از ادامه مسیر منصرف و به سمت بهار منحرف می شود. توی کوچه فرعی پیاده می شوم و راننده کرایه نمی گیرد و درحالی که برای رفتن عجله دارد به جای کرایه می خواهد که صلوات بفرستم.
* مقصد بعدی آزادی است و بعد جایی حوالی کرج. عقل سلیم و البته توصیه اکید راننده تاکسی مذکور حکم می کند توی این اوضاع بلبشو مترو بهترین و امن ترین وسیله برای رفتن به خانه است. همین کار را می کنم اما ایستگاه آزادی بدون قصد قبلی و با اقدامی ناگهانی از مترو پیاده می شوم. کنجکاوی امانم نمی دهد؛ حالا ببینم چه خبر است، فوقش دوباره برمی گردم مترو!
* از مسیر بی آر تی شاخه ای از تجمع کنندگان دارند شعار در حمایت از نظام و دولت می دهند و به سمت آزادی می روند. دو طرف خیابان آزادی هم مملو از تماشاچی است. به طبع هم ترافیک و بوق. می روم بالای پل هوایی؛ یک چشم می اندازم؛ به نظر تا انتهای خیابان وضع همین باشد. دلم می خواهد پیاده تا آزادی بروم اما بازهم بدون دلیل خاصی سوار تاکسی می شوم. جلو که می رویم شواهد نشان از عوض شدن جو دارد. اول موتوری که شخصی ترکش سوار شده است و دستانش را به طرفین باز کرده تا همه پارچه های سبز را ببینند. بعد هم چند جوانی که صورت خود را با همین پارچه های سبز پوشانده اند. دیگر حتما خبری است در میدان آنهم با آن جمله سبزی که روی یک مقوای سپید نوشته اند و جوانی مشکی پوش گرفته اش بالای سرش:" یار دبستانی را کشتند".!!!(حتی برای شایعه سازی هم جمله مضحکی است)
* ترافیک بیشتر می شود. برج آزادی روبریم در محاصره مشکی پوشانی است که دستبند و سربند سبز دارند. و عجیب سکوت و سکوشان است. همه نشسته اند در چمنهای اطراف و وسط میدان و یا ایستاده هستند. بعضی ها هم خانوادگی آمده اند. انگار کن آمدند پیک نیکی چیزی. یک بستنی فروش هم کنار میدان هست که البته کسی محلش نمی دهد. یک حساب سر انگشتی می گوید که تا دقایق دیگر آن عده در مسیر هم می رسند... در ترافیک ماندیم. پیاده می شوم هرچند که تا پارک سوار هنوز مسیر مانده. هرچه جلوتر می روی فضا بیشتر سنگین می شود. همه مشکی هستند به جز معدود افرادی. دور و برت را نگاه می کنی و خودت و یکی دو نفر را تنها افرادی می بینی که دارند مسیری را به عنوان عابر طی می کنند. محصور در سکوت و سکون جماعت آرام اما گویا منتظر. همین باعث می شود که قدمهایت را تند کنی. دو دل شدی. یک دلت می گوید حالا صبر کن تا آن جماعت به این جماعت برسند و اصل دیدن و نوشتن همان موقع است. دل دیگر هم تکلیفش معلوم است که چه می گوید!
* به تبع دل معلوم التکلیف سوار تاکسی می شوم و مسافر آخر که با هیجان سوار می شود، می گوید:" آقا فقط زودتر برو که الان..."
پ.ن
- هماهنگی برای تجمع در آزادی و پوشش مشکی و ... از طریق شبکه های ماهواری صورت گرفته است و این از همان ابتدا کاملا مشخص است حتی اگر تلفنی صحتش را مشخص نکنی!
- دوربین برای ثبت برخی صحنه ها نداشتم و این از کاستی های بزرگ است در چنین زمانی. دوربین گوشی دبلیو 910 ات هم که خراب باشد، می شود از بدشانسی های بزرگ.
- اللهم عجل لولیک الفرج.
دیروز سخن امام(ره) از رادیو پخش و می شد:" نميشود از شما پذيرفت كه ما قانون را قبول نداريم. غلط ميكني قانون را قبول نداري!قانون تو را قبول ندارد نبايد از مردم پذيرفت، از كسي پذيرفت ، ما شوراي نگهبان را قبول نداريم. نميتواني قبول نداشته باشي. مردم راي دادن به اينها ، مردم 16 ميليون تقريبا يا يك قدري بيشتر راي دادن به قانون اساسي. مردم كه به قانون اساسي راي دادند منتظرند كه قانون اساسي اجرا بشود؛ هر کس از هرجا صبح بلند ميشود بگويد من شوراي نگهبان را قبول ندارم ، من قانون اساسي را قبول ندارم ،من مجلس را قبول ندارم ، من رئيسجمهور را قبول ندارم ، من دولت را قبول ندارم. نه ! همه بايد مقيد به اين باشيد كه قانون را بپذيريد ، ولو برخلاف راي شما باشد. بايد بپذيريد، براي اينكه ميزان اكثريت است ؛ و تشخيص شوراي نگهبان كه اين مخالف قانون نيست و مخالف اسلام هم نيست ، ميزان است كه همه بايد بپذيريم."
(صحيفه امام جلد 14 صفحه 378)













