تبليغاتX
پنج دری

 

- نور ماه که يواشکي سر مي‌خورد روي چشمان ِ بسته‌اش، خود به خود پلک‌هاي پف کرده و سنگينش باز مي‌شود. اين‌بار هم مثل روزهاي گذشته زودتر از ساعت زنگي‌اش بيدار شده بود. ساعت را، قبل از اينکه زنگ بخورد و صداي نابه‌هنجارش شيريني بيداري زير نور ماه را از کامش ببرد، خاموش می‌کند.

- خودش را مي‌اندازد توي دامن سحر و کام مي‌گيرد از اين لحظات دل‌انگيز و ...

 - فقط سحرهايش براي خودش بود و زمان "ادعوني استجب لکم ..." آنهم وقتي از همه کس و همه جا دلخسته و مجروح است.


- دقايقي بيشتر فرصت نداشت تا پر شود از عطر دعا و خالي شود از گَرد روزمرگي. شاید خودش را خلاص کند از هرچه اَنگ خاکي و زميني بودن دارد. تازه سحرها بود که يادش مي‌آمد روز گذشته چقدر بند دنيا دور گردنش پيچيده بود و داشت خفه اش مي‌کرد.

 

- تازه وقت سحر بود و آنجا که "اللهم اني اسئلک با القدره التي استطلت بها علي کل شي و کل قدرتک مستطيله ..." و خنده‌اش مي گيرد بر هرچه خوف دنيايي است. بعد زار مي‌زند به حال خودش که يادش رفته خدايش تمام اين مدت از هر گزندي حفظش کرده بود و چطور هرچه از خدايش به او رسيده، خير مطلق و بود و بس. او بود که در تمام مدت قدرتش بر هرچيز احاطه دارد و خواهد داشت، درحالي که قدرتش بر هرچيز توان احاطه دارد...

 

- تازه اینجاست که دنياي بزرگش ناچيز و خوار مي‌شود. اول کلي زار مي‌زند که " عبدي" صدايش کند و او را در آغوش بگيرد و بعد چه کيفي مي‌دهد وقتي نوبت ناز و غمزه‌هاي خودش مي‌رسد. کلید را محکم توی دستانش گرفته که:

 

دعاي صبح و آه شب کليد گنج مقصود است

بدین راه و روش میرو که به دلدار پیوندی

پ.ن

* ماه رمضانتان مبارک. محتاج دعای خیرتان هستیم؛ باشد که اهلی شویم در درگاهش.

 ** سعی می‌کنم خلف وعده نشود؛ یک روز در میان توی ماه مبارک پستی را آپ می‌کنم. عنوان مشترکشان باشد "صبحانه عشق...". البته یکی دوتایشان سال گذشته آپ شده بود.

+ نوشته شده توسط لیلا باقری در جمعه 30 مرداد1388 و ساعت 16:46 |

خیالت ماهی‌وار از توی ذهنم سُر می‌خورد و می‌افتد توی دریاچه چشمانم که این روزها تمامی ندارد. می‌آیم  بگیرمت، که یکهو غرق می‌شوم و تو هم کم‌کم محو می‌شوی و چشمان هم حوضچه. این شده بازی هر روزمان‌. هر روز که یادم می‌افتد انار پا به ماهی می‌دیدمت روی شاخه‌های عریان دلم، سیبِ کال و تُرش حوا!

 بعد انار پا به ماه دلم، دلش سیب می‌خواهد! آنهم سیبِ کال و تُرش حوا. بازی از سر گرفته می‌شود؛ خیالت ماهی‌وار از توی ذهنم سُر می‌خورد و می‌افتد توی دریاچه چشمانم که این روزها تمامی ندارد. می‌آیم  بگیرمت، که یکهو غرق می‌شوم و تو هم کم‌کم محو می‌شوی و چشمان هم حوضچه. این شده بازی هر روزمان‌. هر روز که یادم می‌افتد انار پا به ماهی می‌دیدمت روی شاخه‌های عریان دلم، سیبِ کال و تُرش حوا!

 بعد انار پا به ماه دلم، دلش سیب می‌خواهد! آنهم سیبِ کال و تُرش حوا. بازی از سر گرفته می‌شود؛ خیالت ماهی‌وار از توی ذهنم سُر می‌خورد و می‌افتد توی دریاچه چشمانم که این روزها تمامی ندارد. می‌آیم  بگیرمت، که یکهو غرق می‌شوم و تو هم کم‌کم محو می‌شوی و چشمان هم حوضچه. این شده بازی هر روزمان‌. هر روز که یادم می‌افتد انار پا به ماهی می‌دیدمت روی شاخه‌های عریان دلم، سیبِ کال و تُرش حوا!

 بعد انار پا به ماه دلم...

 می‌بینی! این بازی نقطه پایان ندارد. افتاده‌ام توی "loop"ی که خروجی ندارد و مرتب error می‌دهد. شرط حلقه را اشتباه تعریف کردم؛ اینکه با قید و شرط دوستت دارم...

+ نوشته شده توسط لیلا باقری در شنبه 24 مرداد1388 و ساعت 18:16 |

پنکه سقفي خانه لِک و لِکي مي‌کند و تنها توانش اين است که جرياني به هواي گرم خانه بدهد. جريان گرم توي خانه مي‌پيچد و مي‌خورد به صورت او که بي رمق روي شکم دراز کشيده و ناي حرف زدن ندارد. صورت‌اش داغ است و هر از چند گاهي کمي از بطري آب يخ کنار دستش را روي سر و صورتش خالي مي‌کند. اينطوري لااقل وقتي پنکه سقفي جريان هواي گرم را روي صورتش مي‌کوبد کمي خنکش شود.

لحظه شماري مي‌کند براي رد کردن ظهر تابستاني داغي که انگار در خانه آن‌ها بيشتر از بقيه خانه‌ها کش مي آيد، آنقدر که در انتظار نسيم خنک و کوتاه عصر بي رمقش مي‌کند. هر روز هم با خودش غُر غُر مي‌کند و هي کانال تلويزيون گوشه اتاق را جابجا بلکه شايد معجزه‌اي شود و برنامه درست و درماني پخش شود و کمي تحمل اين ثانيه ها برايش راحت‌تر. مجري تر و تميز يک برنامه تلويزيوني توي صحبت‌هايش آب بسته و دارد از در و ديوار و اوقات فراغت و… سخن‌راني مي‌کند!
چقدر اين اصطلاح برايش گنگ و نامفهوم است. اصلا گاهي هم ازش بدش مي‌آيد. اوقات فراغت براي او يعني تعطيلات تابستان، تعطيلات تابستان يعني صبح تا شب ماندن در خانه اي که حتي خنک هم نيست، ماندن در خانه يعني عذاب ديدن تلويزيون و تکرار تمام برنامه و …. چقدر زجرآور است براي او اين اوقات فراغت. چقدر دلش مي خواست مثل بقيه برود کلاسي … تفريحي… ورزشي…

سعي مي‌کند افکارش را از دور و بر آرزوهاي دست نيافتني که همه اش حول داشتن پول مي‌چرخد، دور کند. حالش از شنديدن کلمه اوقات فراغتي که از دهان مجري بيرون مي‌آيد به هم مي‌خورد و دوباره کنال تلويزيون را جابجا مي‌کند.
شبکه سه طبق معمول دارد مسابقات ورزشي بي سر و ته پخش مي‌کند؛ دومين دوره مسابقات اتــومــوبيــلراني قهرماني کشور در سه کلاس 1400 سي سي، 1600 سي سي و آزاد در پيست اتــومــوبيــلراني مجموعه آزادي تهران.

تکاني به بدن بي رمقش مي‌دهد و درست روبروي تلويزيون دراز مي کشد. ماشين‌هاي رنگارنگ مسابقه در خط شروع ايستاده‌اند و متنظر سوت داور قرمز پوش. راننده‌ها همه کلاه ايمني دارند و به محض شنيدن صداي سوت، پايشان مي‌چسبد به پدال گاز و دود است که در فضا پخش مي‌شود. دلش ضعف مي‌رود و با خودش مي‌گويد: چه اوقات فراغت پر هيجاني دارند بعضي‌ها!

دوربين مي‌چرخد روي تماشاچياني که هيجان زده ورزشگاه را با سوت و کف و دست روي سرشان گذاشته اند اما ناگهان صداي ترمز عميقي مي آيد و چرخش ناگهاني دوربين روي ماشيني که دارد دور خودش مي‌چرخد و ... چه اوقات فراغت پر هيجاني دارند بعضي‌ها!

چشمان داغش حالا کمي جان گرفته‌ و زل زده‌اند به صفحه تلويزيون و ماشين‌هايي که انگار اگر با هم تصادف نکنند مسابقه خالي از هيجان است.
ماشين‌ها با سرعت سرسام آوري در حال حرکت هستند و دل او ضعف مي‌رود و چقدر دلش سرعت مي‌خواهد و حرکت و تفريح و اوقات فراغت... حيف! گرماي خانه حتي رمق خيال پردازي را هم از او گرفته است. ماشين‌ها ويراژ مي دهند و فکر او قيقاج مي‌رود... چه اوقات فراغت پر هيجاني دارند بعضي ها!

مسابقه تمام مي‌شود و راننده‌اي که توانسته ماشينش را زودتر از همه به خط پايان برساند خوشحال از ماشين بيرون مي‌پرد و مشتش را به علامت پيروزي توي هوا تکان مي‌دهد و بعد تصوير مجري کارشناس روي صفحه کوچک تلويزيون خانه او نقش مي بندد و غمي عميق در دل بي رمق او.
کانال تلويزيون را عوض مي‌کند تکرار سريال شب گذشته و...چقدر هواي اتاق گرم و غم‌دار است...
+ نوشته شده توسط لیلا باقری در سه شنبه 20 مرداد1388 و ساعت 14:12 |

پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم، انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ. شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم، انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ. شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم، انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ. شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم، انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ. شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم، انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ. شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم، انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ. شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم، انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ. شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم، انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ. شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت...

نمونه انگشترهاي ساخته شده

گزارش تصویری فارس از انگشتر سازی

+ نوشته شده توسط لیلا باقری در دوشنبه 19 مرداد1388 و ساعت 9:33 |

۱.

شنیده‌ام وقتی بیاید ... جماعت فریفته به عطر دعا و نیایش عصرانه و ظهرانه‌شان توی صفای چشمانش هلاک می‌شوند

۲.

وقتی که می‌آیی

با خودت خط کش بیاور

اینجا توی عصر اندازه گیری

توی عصر عدد آووگادرو

توی عصر سرک کشیدن به اوضاع الکترن آزاد

و نانو ذرات رها شده در هوا

فاصله‌ها از دستمان در رفته

خط کش بیاور

باید مرزها را از نو  برایمان خط کشی کنی

مرز حیا را

آبرو را

و نهی از منکر را

که گاهی عین منکر می‌شود

پ.ن

* سلام و عید همه‌تان مبارک! اللهم عجل لولیک الفرج.

** تو را ما چشم در راهییم...

***

بلاگری لطف کرده و طی کامنتی خصوصی توضیح داده است که "كلون وسيله ای است كه با آن درهاي قديمي را قفل مي كردند. يک چوب پهن و قطور كه نشانه هاي آن به عنوان شب بند هنوز روي بعضي درهاي فعلي موجود است و آن چيزي كه در درباره وبلاگ توضيح داده اید "كوبه" است."

اصطلاح کلون برای هر دو منظور در نوشته ها به کار می رود. مثل  کلون در را گشود، کلون در را عقب کشید و کلون در کوبيده می شد. البته شاید کوبیده شدن کلون به اشتباه رایج شده است و از قضا من هم آن را به کار برده ام. به هر حال از این دقت نظر ممنونم.

+ نوشته شده توسط لیلا باقری در پنجشنبه 15 مرداد1388 و ساعت 19:25 |