<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پنج دری</title>
<link>http://bloge-man.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 08 Nov 2009 12:24:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://bloge-man.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;عمری&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;به گفت: و افزود: دلخوش شدیم&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;یک بار بیا و&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;خاطرنشان... باش!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG id=UC_Main1_Photo_Img style=&quot;BORDER-TOP-WIDTH: 0px; BORDER-LEFT-WIDTH: 0px; BORDER-BOTTOM-WIDTH: 0px; BORDER-RIGHT-WIDTH: 0px&quot; height=312 src=&quot;http://www.tosee.ws/Farsi/Image/ShowBigImage.aspx?TName=BankAx&amp;ID=119&quot; width=465&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 12:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bloge-man&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>bloge-man</dc:creator>
<guid>http://bloge-man.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دختر انار</title>
<link>http://bloge-man.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; هیچ وقت تکراری شدن قصه &quot;دختر انار&quot; از جذابیت‌ش نکاست و از کوچکترین فرصت بی‌کاری مامان استفاده می کردیم و با اصرار ازش می خواستیم دختر انار را برایمان تعریف کند. مامان هم با حوصله می‌نشست و تعریف می‌کرد. جالب اینکه در باور ساده و کودکانه ما تمام اتفاقات و ماجراهای قصه، امکان پذیر بود و قابل باور.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;روزی پسر پادشاه تنها برای شکار به صحرا می‌رود که انار درشتی را به شاخه درخت می بیند. انار را می‌چیند و پاره می‌کند که بخورد، می بیند دختری در انار نشسته که پلک نزنی و فقط سیر حسن و جمالش کنی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دختر انار می گوید: شما که باشید که در انار را باز کرده اید؟ حالا که در انار را باز کردی، کو لباست؟ کو خدم  و حشمت؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پسر پادشاه که در نگاه اول عاشق دختر می شود، می گوید: بمان روی شاخه درخت تا برایت لباس بیاورم... پسر پادشاه می‌رود لباس بیاورد و تو بشنو از دسته‌ای غربتی که کنار جوی آب بار و بندیل خود را ریخته‌اند. دختر غربت می‌آید پای جوی آب تا ظرف بشوید. می‌بیند عکسی در آب افتاده که پلک نزنی و فقط سیر حسن و جمالش کنی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دختر غربت هی می گوید: چه قشنگم، چه زیبایم، چه دهانی، چه چشمی، چه ابرویی... نمی‌دانستم انقدر قشنگ‌ام. نگاهی به اطرافش می‌کند، می‌ببیند کسی غیر خودش آن اطراف نیست. بالا را که نگاه می کند، دختر انار را به شاخه درخت می‌بیند. می‌گوید: بیا پایین! دختر انار می گوید: نه! نمی‌آیم. اربابم رفته برایم لباس بیاورد. دختر غربتی می‌گوید: اربابت کیست؟! می گوید: پسر پادشاه...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دختر غربت می فهمد که پسر پادشاه عاشق این دختر شده...حسودی‌اش گُل می‌کند و دختر انار را می‌کُشد و خودش، جای او بر شاخ درخت می‌نشیند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پسر پادشاه که بر می‌گردد، می‌بیند دختر سیاهی با صورت نُک نُکی روی شاخ درخت نشسته است. می‌گوید: پس تو چرا این شکلی شدی؟ چرا سیاه شدی؟ دختر غربت می‌گوید: دیر آمدی آفتاب صورتم را سوزاند! می‌گوید: چرا نُک نُکی شدی؟ غربتی جواب می‌دهد: دیر آمدی کلاغ‌ها صورتم را نُک زدند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پسر پادشاه که دلش نمی‌آید حالا که در انار را باز کرده او را تنها بگذارد از روی درخت می آورش پایین و به قصر می‌برد. از این طرف بشنو از دختر انار که خون ریخته شده‌اش می‌شود کره اسبی از پی اسب پسر پادشاه روان می‌شود. کینه کره اسب همانجا به دل دختر غربتی می‌نشیند. اما پسر پادشاه که از این کره اسب خوشگل خوشش آمده، می برد تا بزرگش کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دختر غربت به قصر می‌رود. پسر پادشاه می‌بیند که دختر اصلا در حضور او غذا نمی‌خورد و بی‌اشتهایی را بهانه می‌کند. با خودش می‌گوید چرا اینچنین می‌کند و نکند بعد از رفتن من غذا می‌خورد. یک روز ظهر که باز دختر غربتی اظهار بی‌اشتهایی می‌کند، پسر پادشاه بعد از بیرن رفتن، پشت در می‌ایستد و از پنجره دختر غربت را نگاه می‌کند. می‌بیند که او غذا را لقمه لقمه کرده هر کدام را بر روی طاقچه‌ای می‌گذارد و سر هر طاقچه که می‌رود، بر حسب عادت که هی از این خانه و از آن خانه لقمه نانی گدایی می‌کرده، می‌گوید: خاله خیری! خیری بده و لقمه را بر می‌دارد می‌خورد. پسر پادشاه سر از این رفتار در نمی‌آورد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بشنو از دختر غربت که هنوز کینه کره اسب را به دل دارد. برای همین وقتی آبستن می شود و خودش را به آه و ناله و بیماری می‌زند. بعد هم مشتی سکه به طبیب می‌دهد تا به پسر پادشاه بگوید چاره درمان او گوشت کره اسب است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد هم حکم می‌کند که همان کره اسبی که از خون دختر انار بود را سر ببرد. پسر پادشاه هم به ناچار قبول می‌کند و سرکره اسب را می‌برد. اما دوباره خون کره اسب که دم در چکیده شده، تبدیل به چمن زیادی و درخت تنومندی می‎شود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دختر غربت که می‌بیند نشانه‌های دختر انار راحتش نمی‌گذارد، باز اصرار می کند که پسر پادشاه درخت را قطع کند و برای فرزندش گهواره‌ای بسازد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پسر پادشاه درخت را قطع می‌کند و به نجاری می‌دهد تا برایش گهواره بسازد. گهواره ساخته می‌شود اما گهواره بچه دختر غربت را نیشگون می‌گرفت و صبح تا شب بچه گریه می‌کرد. از طرف دیگر هم تکه‌ای از چوب درخت که اتفاقی برای هیزم به خانه پیرزنی رفته بود، تبدیل به دختری شد.  پیرزن حمامی وقتی از کار برمی‌گشت، می‌دید خانه جارو شده، ظرف ها شسته شده و غذا هم پخته اما نمی‌دانست کار کیست. یک روزی قسم داد که هرکه هستی بیا و خودت را نشان بده. من تنها هستم. بیا با هم زندگی کنیم. دختر انار خودش را نشان داد و گفت من هم تنهایم. تو هم تنهایی. بیا من دختر باشم و تو مادر. این بود که دختر انار شد دختر پیرزن حمامی. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بهار که شد و گفتند پسر پادشاه دارد کره اسب تقسیم می‌کند. هرکس یکی بگیرد و بزرگ کند، پیش پسر پادشاه جایزه دارد. دختر گفت: مادر یکی هم برای من بگیر تا بزرگش کنم. پیرزن حمامی گفت: ما که پولش را نداریم. اما وقتی اصرار دختر را دید، دلش نیامد، دل دختر مهربانش را بشکند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رفت دنبال کره اسب. پسر پادشاه هم با دیدن پیر زن گفت: تو که پولی نداری. چطور می‌خواهی اسب های من را پروار کنی؟ اما پیرزن اصرار کرد که دخترش دوست دارد یکی از کره اسب های شما را بزرگ کند. پسر پادشاه هم  یک اسب لاغر مردنی را به او داد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وقتی دوره نگه داری اسب‌ها به سر آمد پسر پادشاه شخصا برای جمع آوری اسب‌ها رفت. دست آخر هم سری به خانه پیرزن حمامی زد و بهش گفت: به دخترت بگو اسب را بیاورد. دختر انار اسب را آورد و پسر پادشاه دید که اسب پروار و سرحال شده است. دختر انار هم وقتی خواست اسب را بدهد آن را هی کرد و گفت: برو که نه از خودت خیری دیدم نه از صاحب‌ات.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پسر پادشاه سخت از این حرف دختر به فکر فرو رفت و از طرف دیگر هم عاشق این دختر زیبا شد. وقتی به قصر رفت عده‌ای را برای خواستگاری دختر حمامی فرستاد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دختر را خواستگاری کردند و به قصر آوردند. دختر غربت از همان روز اول بنای ناسازگاری را با او گذاشت و مرتب به خاطر اینکه از طبقه‌ای فرو دست است سرزنش‌اش می‌کرد و مثل کلفت وادارش می‌کرد که کار کند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گذشت تا روزی که پسر پادشاه می‌خواست به سفر برود. به دختر انار گفت: دوست داری از سفر که برگشتم برایت چه بیاروم؟ دختر انار گفت: سنگ صبور!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پسر پادشاه سنگ صبور را یافت. مردی که سنگ صبور داشت، گفت: بگو ببینم سنگ صبور را برای چه می‌خواهی؟!  پسر پادشاه گفت: برای همسرم. مرد گفت: مراقب باش چراکه او رازی در دل دارد و اگر برای سنگ صبور تعریف کند، ممکن است هلاک شود!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پسر پادشاه از سفر برگشت و سنگ صبور را به دختر انار داد. بعد هم پنهانی از پی دختر انار رفت تا راز دل او را بفهمد. دختر انار سنگ را جلویش گذاشت و سرنوشت خود را تعریف کرد. بعد هم گفت: این بود راز دل من. حالا سنگ صبور تو صبوری یا من؟ یا تو بترک یا من...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همان موقع پسر پادشاه جلو آمد و ترکه‌ای به سنگ صبو زد و گفت: تو بترک سنگ صبور... بعد هم موهای دختر غربت را به دم اسب بست و در صحرا هی‌اش کرد. او رفت با ناخوشی و دختر انار رفت به خوشی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 325px; HEIGHT: 343px&quot; height=428 src=&quot;http://mosafa.persiangig.com/image/dokhi%20anar%20copy.jpg&quot; width=243&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;پ.ن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;نشد که به موقع برای رفتنش چیزی بنویسم. دو روزی رفتم مسافرت و با آنفولانزا البته از نوع &quot;بی&quot; همان مدل قدیم آنفولانزا برگشتم. &lt;A href=&quot;http://bloge-man.blogfa.com/post-20.aspx&quot; target=_blank&gt;طعم گس &quot;ناگهان چقدر زود دیر می شود&quot; یادداشتی برای قیصر. &lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 20:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bloge-man&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>bloge-man</dc:creator>
<guid>http://bloge-man.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما کف مي‌زنيم!</title>
<link>http://bloge-man.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;لابد يك جاي كار را اشتباه كرديم. راه را گم كرديم. راه را گم كرديم كه روحاني‌مان ديروز اگر قصد مي‌كرد كفن پوش وارد خيابان شود، پايه‌هاي حكومتي مي‌لرزيد و امروز به سمت روحاني‌مان لنگه كفش پرتاب مي‌كنيم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آنهم به رسم عربي كه اجدادش باديه نشين بودند، وقتي اجداد متمدن ما كتاب مي‌خواندند و عالم بودند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد هم مي‌نشينيم به تماشا. خبرش مي‌كنيم و تيتر جنجالي مي‌زنيم. كف مي‌زنيم. درست مثل همان موقع كه به سمت بوش جهان‌خوار لنگه كفش پرت شد. آن موقع هم تيتر جنجالي زديم. كف زديم. خنديديم.  آري ما اينگونه مردمي هستيم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ما در عصر گفتگو و جنگ نرم، در عصر حكومت افكار و برندگي الفاظ، در عصر ديپلماسي، وقتي عصباني مي‌شويم لنگه كفش مي‌كِشيم. بعد خودمان كيف مي‌كنيم از اين كار خودمان. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ما، پيروان محمد(ص) هم او كه وقتي مكه را فتح كرد، گفت مباد كه دشنام دهيد، رقيبان از ميدان به در شده را با بدترين الفاظ مي‌خوانيم، بعد آن بدترين الفاظ را خبر مي‌كنيم. تيتر مي‌كنيم. آنهم جنجالي. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ما الگويمان موسي كليم الله است، همو كه خدا به‌اش گفت برو و براي من پست ترين موجود روي زمين را بياور. او رفت و هرچه گشت چيزي نيافت. در آخر، كنار خرابه‌اي سگ متعفن و رنجوري يافت. لحظه‌اي قصد كرد سگ را در كيسه كرده و به كوه تور ببرد اما به خود آمد و دست خالي برگشت. ندا آمد كه چرا موجودي نياوردي. موسی(ع) عرض كرد؛ گفتم شايد آن سگ پيش خدا از من آبرو دار تر باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ما الگويمان كليم الله است اما گاهي براي بهشت خدا سند شش دانگ منگوله دار صادر مي‌كنيم. خودمان را بهشتي مي‌دانيم و او كه باب طبع ما از سياست حرف نمي‌زند، جهنمي مي‌دانيم. او را در آتش مي‌كشيم. مرتد و رانده‌اش مي‌دانيم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اين است نشاط سياسي ما؛ دو دسته مي‌شويم و به هم فحش مي‌دهيم... بعد رسانه‌هاي ما فحش‌ها را خبر مي‌كنند. خبر جنجالي. بعد ما مردم، خبرها را مي‌خوانيم. مي‌خنديم. كيف مي‌كنيم. الگو مي‌گيريم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و فردا روز توي خيابان، توي دانشگاه، توي همايش، توي نشست، توي تظاهرات، اين كفش‌ها هستند كه به جاي لغات توي هوا چرخ مي‌خورند. تا باز هم تيتر شوند و ما كف بزنيم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آري ما اينگونه مردمي  هستيم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=311 src=&quot;http://www.pana.ir/CT/1388/08/02/Pana_Content_0000495080_1.jpg&quot; width=520&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 18:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bloge-man&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>bloge-man</dc:creator>
<guid>http://bloge-man.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رشد فواره‌ای</title>
<link>http://bloge-man.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;* امروز نمایشگاه مطبوعات بودم. مختصر سردردی بر بی حوصلگی افزوده شده، این است که مطالب را شرح و تفصیل نمی‌دهم. فقط خلاصه... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- گذرتان به نمایشگاه افتاد فقط نگاهی به چینش غرفه‌ها بیاندازید. هم مایه تفریح است هم مایه ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- طبقه هم کف را چند بار دور زدم. خصوصا قسمت خبرگزاری‌ها و موسسات و روزنامه‌ها. اصلا دلم نخواست که توی هیچ کدام‌شان کار کنم! به همان علتی که الان برخی دوستانم یا بی کارند و یا کم کار. یاد اولین باری که رفتم نمایشگاه مطبوعات به خیر. کاش بعضی آرزوها و خواسته‌ها همیشه دست اول بمانند.  اقلش این است که برایشان تلاش می‌کنی. یک جمله‌ای توی گودر خواندم که فکر کنم مضمونش این بود: آدم‌ها وقتی پیر می‌شوند که آرزویی ندارند یا حالا یک حرف دیگری... اوضاع بلبشوی کار خبر پیرمان کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- سلانه سلانه از پله‌ها پایین می‌آمدم که کروبی و محافظانش وارد شدند. اوضاعی درست شد! سر و صدایی به پا شد. ما هم دنبالش‌شان رفتیم که از حاشیه بی نصیب نمانیم. من فقط ماندم یکهو اینهمه دستنبد سبز از کجا پیدا شد؟! این قسمت خودش یک حاشیه دو صفحه‌ای می‌خواهد که  درهوای حوصله‌مان نیست. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- یک صحنه‌هایی دیدم که هم کلی خنداندم هم کلی حالم را به هم زد. جدا بعضی‌ها وقتی جوگیر می‌شوند ممکن است چه کارهایی بکنند. الحق و الانصاف که دست مدیری با ساخت سریال &quot;شب‌های برره&quot; درد نکند وگرنه من الان باید سه ساعت دنبال کلمه‌ای مثل پاچه‌خوار می‌گشتم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- &quot;رشد فواره‌ای&quot; اصطلاحی است که معنی‌اش را توی کار خبر، خیلی خیلی خوب فهمیدم. عده‌ای از قضای رابطه و واسطه خیلی می‌روند بالا(خیلی!!). بعد یکهو می‌آیند پایین(خیلی!!!). اما از آنجایی که همه چیزمان به همه چیزمان می‌آید، همه جا پر است از فواره و فواره سوار. فقط باید کمی قابلیت‌ها را بالا برد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- کار در مطبوعات یعنی کار در چند تا کوچه بن بست. شاید افراد در کوچه‌های سوا کار کنند اما به وفور همدیگر را می‌بینند. جدای اینکه ناگزیری از دیدن افراد در مکان‌های مختلف کاری، بن بست بازاری هم است توی نمایشگاه! (نکته: عمرا! رو که ور نیست و همان مثل معروف...) &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- دیدار برخی همکاران و دوستان قسمت خوب ماجرا بود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- این نوشته سر و ته ندارد. پایان بندی؛ یک عدد قرص استامینوفن. کاش بخوابم. اما چند سال قبل بیدار شوم. مثلا سال 85. سه‌شنبه‌ای و سر کلاس برنامه نویسی. همان موقع که عشق کار خبر هوش از سرم برده بود. همان موقع که دوساعت اول را هیچ از درس استاد نمی‌فهمیدم تا روزنامه بیاید و بلکم خبری، چیزی... بعد کار دیگری برای خودم دست و پا می‌کردم. امشب هم که برادرم برای چندمین بار طی چند ماه گذشته می‌گوید: دخترجان! فلان جا دارد نیرو می‌گیرد و ... با سر قبول می‌کردم و چند تا شمع هم نذر امام زاده!( بهانه می‌گیرم. هنوز هم عاشق نوشتنم و جنجال و خبر. فقط این سردرد قرص استامینوفن می‌خواهد...)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 21:04:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bloge-man&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>bloge-man</dc:creator>
<guid>http://bloge-man.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://bloge-man.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;نمی‌خواهم‌ات&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;اما دهان گفتن ندارم؛&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;طعم ِ گس ِ خرمالو!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=452 src=&quot;http://www.slimcoincidence.com/images/persimmon.jpg&quot; width=369&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 08:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bloge-man&amp;postid=92</comments>
<dc:creator>bloge-man</dc:creator>
<guid>http://bloge-man.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://bloge-man.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;انقدر کِش نده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;داغان شد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;از ریخت افتاد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;تمام کن ماجرا را &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;حیف شد! پیتزای مخصوص سرآشپز . . .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;خارج از پست:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;A href=&quot;http://hayat.ir/?lang=fa&amp;page=showbody_news&amp;row_id=54721&quot; target=_blank&gt;نقدی بر بی پولی&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;A href=&quot;http://hayat.ir/?lang=fa&amp;page=showbody_news&amp;row_id=55432&quot; target=_blank&gt;یادداشتی بر تردید&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 02:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bloge-man&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>bloge-man</dc:creator>
<guid>http://bloge-man.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://bloge-man.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;سیب &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;آدم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;خواسته بود...؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;آدم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;سیب &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;خواسته بود...؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;حوا خودش را جلو انداخت!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://bashgahejavani.persiangig.com/shokufe/bl%20%283%29.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 13:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bloge-man&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>bloge-man</dc:creator>
<guid>http://bloge-man.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به این خارجی‌های لامذهب حسودیم می‌شود!</title>
<link>http://bloge-man.blogfa.com/post-88.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; - آدم بعضی وقت‌ها به این خارجی‌های لامذهب حسودیش می‌شود. انقدر که دلش می‌خواهد جای خودش را با یکی از آن بامذهب‌هایشان عوض کند. این فیلم‌های خارجی را دیده‌اید؟ طرف می‌رود خانه دوستش تا حالش را بپرسد. دوستش هم که آن موقع اعصاب درست و حسابی ندارد در را باز می‌کند و بدون اینکه او را به داخل خانه تعارف کند، ازش تشکر کرده و تِقی در خانه را می‌بندد! طرف هم می‌رود. بدون اینکه خم به ابرویش بیاورد یا ناراحت  شود. یا مثلا برادری می‌رود خانه خواهرش( سانسور است دیگر من چه می‌دانم واقعا خواهر و برادرند یا نه). آن‌ها سر میز شام هستند و حتی به خودشان زحمت نمی‌دهند از جایشان بلند شوند. برادر ِ هم می‌رود توی آشپزخانه تا چیزی برای خوردن پیدا کند. بعد هم صاحبخانه با کلی بحث سر اینکه اتاق اضافه در خانه ندارند، رضایت می‌دهد مهمان در اتاق پذیرایی روی کاناپه بخوابد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;  حالا آنها را مقایسه کنیم با خودمان. اصلا هم راه دور نمی‌رویم و صغری و کبری هم نمی‌چینیم؛ مهمان مامان را که همه‌تان دیده‌اید. انعکاسی از زندگی پر از تعارف و سخت ایرانی. پیرزن بیچاره تا دو تا مهمانش را پذیرایی کند، سکته می‌زند. بگذریم که ما مثل همیشه، بعد از تماشای فیلم از خلقیات خوب ایرانیان تعریف کردیم و اینکه ما چقدر بَه بَه و چَه چَه هستیم و به هم کمک می‌کنیم و حال هم را درک می‌کنیم و آبرو داری و انداختن سفره رنگین از این سر اتاق تا آن سر اتاق و ... خدایی این مهمان نواز بودن به آنهمه استرس و سکته زدن می‌ارزد؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; در روز چقدر مواظب رفتارتان هستید؟ چقدر مراقب هستید که فلانی نرنجد، بهمانی به تریج قبایش برنخورد، این یکی ازتان آتو نگیرد، آن یکی با حرفی که می‌زنید برایتان پرونده درست نکند، یک کلاغتان چهل کلاغ نشود، اشتباه جزئیتان چماغ توی سر، چوبِ لای چرخ یا پاپوش پشت سرتان نشود و هزار تا دردسر دیگر. دردسرهایی که به مرور زمان آنقدر بهشان عادت می‌کنید که می‌توانید مثل یک بند باز حرفه ای از رویشان بدون آسیب بگذرید.  یا چطور افعال معکوس را یاد بگیرید و تمام احساساتتان را پشت چهره‌ای که به یمن ورود در اجتماع و تعامل با دیگران قابلیت های زیادی پیدا کرده است، پنهان کنید؛ آنوقت است که به شما می‌گویند به به... چه آدم زیرک و باتجربه و پخته ای. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; - آدم بعضی وقت‌ها به این خارجی‌های لامذهب حسودیش می‌شود. انقدر که دلش می‌خواهد جای خودش را با یکی از آن بامذهب‌هایشان عوض کند. یارو توی فیلم از کار بی‌کار شده. بعد توی شهر دوره افتاد تا همه کسانی را که هم تخصص او هستند، بکشد تا بتواند برای خودش کار پیدا کند. بعد هم تا آخر فیلم 5-4 نفر را نفله می‌کند. نه اینکه ما به این مردیکه قاتل حسودی کنیم‌ها! اما اگر این مردیکه توی ایران زندگی می‌کرد، قاتل می شد؟ کافی بود یک عدد پارتی پیدا کند و خودش را توی اداره‌ای جا کند. بعد هم به جای اینکه افراد هم تخصص خودش را برای حفظ شغلش بکشد کافی بود، زیر آبشان را بزند و با پنبه سرشان را ببرد. تازه با ظاهر موقری که هیچ کس هم به‌ش شک نکند و همه روی اسم‌ش قسم هم بخورند. بالاغیرتا با این شرایط حتی حاضر نمی‌شد مورچه‌ای را زیر پایش له کند چه برسد به سلاخی  آدم‌ها.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; حالا نه اینکه آن لامذهب‌ها زیرآب زنی نداشته باشندها. فقط تعداد زیرآب زنی ها آنقدر زیاد نیست و سلسله مراتب رشد و ترقی در سیستم اداریشان هم آنقدر کشککی نیست که بشود گفت زیرآب زنی عنصر لاینفک ادارتشان است. حسودی ما به آن خارجی است که چنین جوی را درست کرده که پیدا کردن کار و پیشرفت در آن برای برخی‌ها فقط با رد شدن از روی جنازه دیگری ممکن می‌شود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; توی اینجا فرقی نمی‌کند چطور وارد کاری شده باشی با پارتی و بدون پارتی تا دو سه بار زیرآبت نخورد و آب بندی نشوی، یاد نمی‌گیری چطور در محیط کار دوام بیاوری. پیشرفت و این حرف‌ها هم بماند...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; - آدم بعضی وقت‌ها به این خارجی های لامذهب حسودیش می‌شود. انقدر که دلش می‌خواهد جای خودش را با یکی از آن بامذهب هایشان عوض کند. طرف توی فیلم رفته فروشگاه، دو دلار و بیست و پنج سنت داده یک کلاه پرکلاغی، گذاشته روی سرش و آمده خانه. همسرش او را می‌بیند و به‌ش می‌گوید: عزیزم من به تو افتخار می‌کنم! به‌ش افتخار می کند فقط به خاطر اینکه سر خودش کلاه گذاشته!! حالا ما؛ کدام شخصی حاضر است به همسرش به خاطر گذاشتن یک کلاه دو دلار و بیست و پنج سنتی افتخار کند؟!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; صبح تا شب در حال کلاه گذاشتن سر خودمان و دیگران هستیم یا اینکه کلاهشان را بر می‌داریم و بعد به هم غُر می‌زنیم که تو چقدر بی عرضه هستی، نتوانستی کلاه گشادتری مثلا تا روی زانو سر طرف بگذاری. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; بنشینید یک دو دو تا چارتایی پیش خودتان بکنید، ببنید در روز برای خرید کدام کالاست که نباید از تقلبی بودنش بترسید؟ به چند نفر اطمینان می‌کنید که بهش وکالت بدهید کارتان را انجام دهد یا او را ضمانت کنید؟ چقدر از سرقت ادبی و بی ادبی واهمه دارید؟ اصلا چندتا آدم معتمد دور و برتان می‌شناسید؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; - آدم بعضی وقتها... اصلا ولش کن این خارجی های لامذهب را که ما کلی دستور زندگی راحت و بدون تکلف و ساده و مدینه فاضله توی اسلام‌مان داریم. کلی حدیث و دستور کاربردی که تنها سپردیم‌شان به نهج البلاغه و نهج الفصاحه و بحارالنوار و صحیفه سجادیه و ... کمتر به‌شان عمل می‌کنیم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آدم همیشه وقت‌ها به این شیعه واقعی‌ها حسودیش می‌شود. آنقدر که دلش می‌خواهد جای خودش را با یکی از آن فرد اعلاهایش عوض کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; پ.ن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;* این یادداشت را تقریبا دی ماه سال گذشته نوشتم. کلا دی ماه سال گذشته با محوریت موضوع این یادداشت خیلی نوشتم! پس در مهرماه امسال دنبال خط و ربط مناسبتی برای این متن نباشید جز اینکه از خیل نوشته‌هایم با این موضوع تنها این یادداشت بخت کار شدن در رسانه‌ای را نیافت. یک رسانه‌ای خودمان نخواستیم و آن رسانه‌ای که ما خواستیم، آن‌ها نخواستند. کلا رسم روزگار همین است! آنچه را ما می‌خواهیم، نمی‌شود و آنچه را نمی‌خواهیم، می‌شود!!(حالا بعضی وقت‌ها...)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;* لذت بردم از گزارش آماری انتهای طنز&quot;مسافران&quot; که شب گذشته پخش شد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پست فرت&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;* بخت این مطلب باز و در رسانه مورد نظر ما کار شد. خدا بخت همه مطلب ها را باز کند...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به مناسبت روز جهانی کودک این پست را از دست ندهید. خودم خیلی دوستش دارم. &lt;A href=&quot;http://bloge-man.blogfa.com/post-18.aspx&quot; target=_blank&gt;برای کودکانی که حالا بزرگ شدند&lt;/A&gt;.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 07:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bloge-man&amp;postid=88</comments>
<dc:creator>bloge-man</dc:creator>
<guid>http://bloge-man.blogfa.com/post-88.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عطر گل‌های پرپر و گندم‌های حاجت‌روایی در گلزار شهدا</title>
<link>http://bloge-man.blogfa.com/post-87.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; آفتاب دلچسبی است که ابری پَت و پهن روی آسمان را می‌گیرد تا عرض اندام کند. دانه‌های باران آنقدر درشت هست که گمان کنی ابرها می‌خواهد از آفتاب زهر چشم بگیرند تا بساطش را جمع کند و برود. یک اکیپ دختر دل را به دانه‌های درشت باران می‌زنند و راهی می‌شوند. چند قدم بیشتر برنداشتند که چادرهایشان خیس می‌شود. جمعیت زیادی هم پناه گرفتند تا تکلیف آسمان با ابر و خورشید معلوم شود. ربع ساعتی که می‌گذرد، آفتاب، خسته و بی رمق پیدا می‌شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می‌گویم به رسم تو؛ 12 بهمن 57 همین سرمشق را برایمان گرفته بودی، اول زیارت قبور شهدا بعد زیارت خودت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;می‌خواهم مثل امام حسین(ع) شهید شوم&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;باران تمام قبور را شسته است. طوری قدم برمی‌دارم که لوح‌ها پاک بمانند؛ هرچند باران تطهیر کننده شهادت، برای همیشه لوح دل‌شان را پاک نگه داشته است. صحنه‌ها یک به یک، بعد از ظهر ماه رمضانی را در گلزار شهدا رقم می‌زنند. دوخواهری که دور و بر قبر برادر را جارو می زنند. مرد مسنی که یک به یک بر قبر شهدای گمنام به حالت سجده می‌نشیند تا ببوسدشان، مادر پیری که تضرع‌آمیز بر فراز مزار پسر می‌گرید و شفای پسر دیگر را می‌خواهد و مادر پر چین و چروکی که بر مزار دیگری آرام گرفته است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دانه‌های اشک تا از چشمه بجوشند و روی گونه‌های او جاری شوند، چین و چروک‌های چشم، آن‌ها را چندپاره می‌کند، مثل دلش که با یادآوری هرباره فراغ پسر، چندپاره می‌شود. پسری که 14 سالگی مدرسه را ترک می‌کند به جبهه می‌رود. بعد از چندبار رفتن و آمدن، مادر خواهش می‌کند که دیگر نرود. پسر جواب می‌دهد تا امام(ره) هست ما می‌جنگیم. تخریب‌چی بوده. توی وصیت آخرش هم می‌نویسد: می‌خواهم مثل امام حسین(ع) بی‌سر شهید شوم. بعد هم می‌رود کردستان. 17 سالگی شهید می‌شود. گریه مادر دوباره اوج می‌گیرد. خجالت از چهره معصوم پسر، نگاهم را از قاب عکس می‌گیرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;گندم نذرشان کن! &lt;BR&gt;&lt;/B&gt;فانوس‌ها و شاخه‌های گل قرمز، شمع‌های سوخته و حالت گرفته، لوح‌های کوچک و خاکستری را مزین کردند. لوح‌هایی که برای همیشه نام گم‌نام مزینشان کرده. مزار شهیدانی که تمام اطلاعات حک شده رویشان می‌گوید که فرزند روح الله هستند و محل شهادت‌شان یا کردستان است یا شلمچه و جزیره مجنون و ... روی مزار برخی‌هاشان دانه‌های گندم است. یکی به ترتیب و با دقت مشت، مشت گندم را پاشیده روی قبرشان. زنی جوان میان قطعه گم‌نامان نشسته و آرام زمزمه می‌کند و می‌گرید. می‌گوید سر زدن به مزار شهدا، آرامش می‌کند. می‌گوید شهدا حاجت زائر را می‌دهند و شهدای گمنام بیشتر... گندم نذرشان کن!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حالا رمز گُله گُله گندم‌های روی قبور فرزندان حبیب الله را می‌فهمم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;سهراب تک‌پر شده بود...&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;یک قطعه از شهدای گمنام هست که همه یک شکل و یک رنگ هستند. قبرهایِ به ردیف و موازی، یک بوته گل سرخ بالای سرشان است و عکس‌‌هایی که روی شیشه حک و نقاشی شدند. یک جور احساس مدرن که قرابت چندانی با خاکی بودن شهدا ندارد. خانمی که روی نیمکت مقابل قطعه نشسته می‌گوید: اینجا مزار شهدایی است که سال‌های اخیر در تفحص پیدا شدند. می‌خواستند قطعات قدیمی را هم خراب و به همین شکل بازسازی کنند که با مخالفت و تحصن خانواده شهدا مواجه می شوند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یاد &quot;بیوتن&quot; امیرخانی می‌افتم:&quot; - یِس! دَتس ایت! شورا می‌دهیم به شما و باقی آرشیتکت‌ها که یک گورستان مدرن امروزی داشته باشید... &lt;BR&gt;- بله! قبرستان هم باید امروزی باشد. کانه شهر! شهر هم الان مجتمع سازی می‌کنند، این جا هم باید همین کار را بکنیم... بلندمرتبه سازی و مجتمع سازی... چیست این سنگ قبرها که هرکدام یک شکلی دارند؟ یکی نوشته پسرِ عزیزم، آن یکی نوشته شوهر خوبم؛ شهید را یکی با رنگ قرمز زده است، یکی با آبی...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آرمیتا بدون توجه به حرف‌های مرد یقه آخوندی ادامه می‌دهد:&lt;BR&gt;- دکتر خشی گفت که در آمریکا روی گور کشته های جنگی‌، چند جور کار انجام می‌دهند. یعنی معمولا از سمبول اسب، برای جنگ استفاده می‌کنند. اگر اسبی با دو پا از جلو بلند شده باشد، یعنی این کماندار در راه وطن کشته شده است. اگر اسبی یک پای جلو را بالا گرفته باشد، یعنی زحمات زیادی کشیده و مجروحیت در جنگ هم داشته است. اگر اسبی ایستاده باشد یعنی صاحبش به مرگ طلبعی مرده است و اگر اسبی دوپای عقبش را بلند کرده باشد، یعنی خیانت کرده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;صدای قهقهه ارمیا مانع می‌شود که ارمیتا و مرد یقه سه دکمه‌ای گپ بزنند. ارمیا می‌خندد:&lt;BR&gt;- اینجا باید یک اسب بسازیم که چهارتا پاش رو هواست. دوتا پای عقب باید روی هوا باشد چون سهراب به ما خیانت کرده بود و تک‌پر شده بود و دوتا پای جلو هم ایضا، چون بالاخره مثل قهرمان‌ها کشته شده بود و دیگر! فقط می‌ماند مشکل جاذبه که چه جوری اسب روی هوا بایستد.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;فقط برای سرهای با ریش پول می دهند&lt;/B&gt; &lt;BR&gt;از قطعه &quot;سرداران بی‌پلاک&quot; بیرون می‌آیم. مقصد خاصی ندارم به جز گذر و نظر بر گلزار که برمی‌خورم به میدانی که نمادش کشتی است و یادمان شهدای مفقود نیروی دریایی، قطعه‌ای که شهدای خانوادگی حمله موشکی در تهران دفن شدند و خانه شهدا.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جلوی درب ورودی خانه شهدا خاطره یکی از شهیدان را می خوانم:&quot; پس از درگیری شدید  با ضد انقلاب که متشکل از کومله، ضد انقلاب، منافق و چیریک و ساواکی‌های زمان شاه بودند از هوش رفتم. وقتی به هوش آمدم توان هیچ حرکتی نداشتم. حتی چشم‌هایم باز نمی شد. اما گوش‌ها می شنید. دو نفر بالای سرم بحث می‌کردند. یکی می‌گفت سر این یکی را هم ببریم و با خود بریم. اما دیگری گفت نه! فقط برای سرهای با ریش پول می‌دهند. این یکی ریش ندارد. &quot; گره معما حل می‌شود. اینکه چرا پسر پیرزن دوست داشت توی کردستان مثل امام حسین(ع) شهید شود... دلم ضعف می‌رود از عکس شهیدی که در پتو پیچیده شده و سرش را بریدند.&quot; به یاد شهدای کردستان که اکثرا سر در بدن ندارند و در قطعه 24 به خاک سپرده شدند.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;رد دانه های گندم و گل‌های پرپر&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;قبر شهیدان بهشتی، با هنر، رجایی و جمعی از اعضای  دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی در مکانی مسجد مانند است که بخشی از آن مفروش بوده و تعدادی جوان قبل و بعد از زیارت قبور نماز هم می‌خوانند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مزار آیت الله طالقانی هم همان اطراف است؛ جایی روبروی جایگاه تاریخی امام(ره) در سخنرانی ماندگارشان پس از رجعت به وطن و زیارت شهدا. رد دانه های گندم و گل‌های پرپر را هم روی قبر ایشان می‌بینم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;الوعده وفا. حالا باران دوباره دارد عرض اندام می‌کند. این‌بار خبری از تب تند باران و سرد شدنش زیر اشعه آفتاب نیست. آسمان خاکستری و باران درشت و یکنواخت است که راه حرم را پیش می‌گیرم. مزار کسی که هزاران بسیجی فقط به عشق او خاک تیره را به آغوش کشیدند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 06:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bloge-man&amp;postid=87</comments>
<dc:creator>bloge-man</dc:creator>
<guid>http://bloge-man.blogfa.com/post-87.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://bloge-man.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://mosafa.persiangig.com/image/hoda1.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Sep 2009 16:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bloge-man&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>bloge-man</dc:creator>
<guid>http://bloge-man.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
