<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پنج دری</title>
<link>http://bloge-man.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 25 Dec 2009 07:52:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سفارشی!</title>
<link>http://bloge-man.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;قبل از پست:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;لینک این گزارش ها را گذاشته بودم در پست قبلی. اما دوباره ترجیح دادم در پستی جداگانه باشد. این مطالب برخی گزارش هایم در دو محرم گذشته است و به انحرافات عزاداری پرداخته ام.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://bloge-man.blogfa.com/page/alam0.aspx&quot;&gt;عَلمي که حسيني‌ها را مي‌دواند؟ &lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- سابقه چند ساله بودن اين ماجرا دستمان بود. از دور شنيده بوده بوديم و از نزديک ديدنِ ماجرا چيز ديگري بود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- حوالي جواديه بود و به قلعه مرغي معروف. يک زمين فوتبال خاکي بزرگ که جماعتي حول و حوش 300-200 نفر حلقه اي را در انتهايش زده بودند. مي گفتند نزديک اذان ظهر عاشورا جمعيت به چندين برابر از اين خواهد رسيد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- مي گفتند اگر شور حسيني و عشق حسيني در دلت باشد، اگر يک بچه شيعه مخلص باشي و امام حسين(ع) عنايت کند، وقتي علم را دست مي گيري، علم تو را مي دواند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://mosafa.persiangig.com/image/ghamezani/1s.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://bloge-man.blogfa.com/page/alam0.aspx&quot; target=_blank&gt;ادامه مطلب&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://bloge-man.blogfa.com/page/ghamezani.aspx&quot;&gt;هنوز نفس کم رمق قمه زنان در بين عزاداران حس مي شود&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دسته ها کم کم براي نماز راهي مساجد و حسينيه ها مي شوند. از خيابان که رد مي شوم. صداي پر مهيب شاه حسين، وای حسين گفتن عده اي توجه عابران را جلب مي کند. جلو مي روم. کنار حسينه اي نيمه کاره، زمين خالي وسيعي است که عده اي چوب به دست و دايره وار  مي چرخند و جماعتي هم تماشايشان مي کنند. عده اي فيلم و عکس مي گيرند و تعدادي از مردان و زنان هم بي مهابا اشک مي ريزند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://mosafa.persiangig.com/image/ghamezani/1.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://bloge-man.blogfa.com/page/ghamezani.aspx&quot; target=_blank&gt;ادامه مطلب&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://bloge-man.blogfa.com/page/arayesh1.aspx&quot; target=_blank&gt;مد شدن آرايش موي سر به رسم عزاداري‌هاي حسيني &lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://bloge-man.blogfa.com/page/dastepenhan.aspx&quot; target=_blank&gt;دستهاي پنهان تحريفات عزاداري از آل بويه تا پهلوي..&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://bloge-man.blogfa.com/page/alam.aspx&quot; target=_blank&gt;هواي خريد محرم در بازار سيد اسماعيل و سه راه سيروس&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Dec 2009 07:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bloge-man&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>bloge-man</dc:creator>
<guid>http://bloge-man.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من و دل تا ابد آن دست‌ها را...</title>
<link>http://bloge-man.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#009900&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;از امام حسين (ع) پرسيدند: ادب چيست؟ فرمود: اين است که از خانه خود بيرون آيي و با هيچ کس برخورد نکني مگر آنکه او را برتر از خود ببيني.&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خیلی چیزها قابلیت کوچک و بزرگ شدن را دارند، اما به حتم &quot;دنیای آدم‌ها&quot; قابلیت کوچک و بزرگ شدنش از همه بیشتر است. گاهی وقت‌ها دنیا با تمام آدم‌هایش برای بعضی‌ها آنقدر کوچک می‌شود که فقط تعداد محدودی درون آن جا می‌شوند. چراکه بیشترین فضا را به خودشان اختصاص می‌دهند و این برتری جویی تا جایی ادامه می‌یابد که کم کم آن تعداد محدود را هم به زعم خود از دنیای کوچک‌شان می‌رانند و دنیاشان محدود می‌شود به خودشان. می‌شوند پادشاه دنیایی که فقط خود در آن زندگی می‌کنند. اما دنیا برای برخی دیگر برعکس است. همه آدم‌ها توی دنیای دسته دوم جا می‌شوند. این دسته چه برتر باشند چه نه، پادشاه وجودشان در قلمرو روابط انسانی به نفع خودشان حکمرانی نمی‌کند. حکایت آدم &quot;بی ادب&quot; و &quot;با ادب&quot; حکایت همین دو دسته است که دنیاشان &quot;کوچک&quot; و &quot;بزرگ&quot; خواهد بود حتی اگر خودشان چنین تصوری نداشته باشند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این از ادب آدمی است که با برتر شمردن دیگران از خود، نه سلامی را بدون علیک بگذارد، نه آبرویی را بریزد، نه لب به مسخره کردن باز کند و ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;او که از روی ادب دیگران را از خود برتر می‌داند از درون دنیای بزرگی دارد و در بیرون  نیز به واسطه کثرت روابط دیگران با فرد با ادب دنیایی وسیع خواهد داشت. اما بی ادب تنها خود را بزرگ دیده و دنیای بیرون و درونش کوچک است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چه بزرگ است دنیای آدم‌های با ادب و چه کوچک است دنیای آنان که در دل کسی را برتر از خود نمی‌دانند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دعای قافله:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;*این روزهای بی منجی گم نکردن مرز حق و باطل &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خط کشی بین درست و نادرست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سخت شده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خدایا به حق امام حسین(ع) &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دلمان را از حق دور نکن!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; *اَللّهم ارزُقنی شَفاعَةَ الحُسَینِ یَومَ الوُرُدِ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://mosafa.persiangig.com/831431271959933233718515061103181805201.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;من و دل تا ابد آن دست‌ها را...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;چگونه می‌شود آن دست‌ها را...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;دل لب تشنه‌ام تا عمر دارد&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;به سینه می‌زند آن دست‌ها را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=1&gt;شعر از سید حبیب نظاری&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;A href=&quot;http://www.tasnim123.blogfa.com/post-138.aspx&quot; target=_blank&gt;::قافله عشق... هشت‌مین مراسم هیئت وبلاگی سبو::&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;پ.ن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;شعرهای آقای جلیل صفربیگی را از دست ندهید:(&lt;A href=&quot;http://varan.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;واران&lt;/A&gt;)&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ابر و مه و خورشید و فلک گریان است&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;دریا به خروش آمده و توفان است&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;با سوز و گداز نوحه می خواند باد&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;زنجیر زن دسته ی ما باران است&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Dec 2009 11:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bloge-man&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>bloge-man</dc:creator>
<guid>http://bloge-man.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://bloge-man.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;صدای رعد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;بوی خاک باران خورده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;دل‌های سر به هوا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;فقط یک عطسه کم دارم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;وقتی دلم به واژه باران حساسیت دارد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 414px; HEIGHT: 290px&quot; height=448 src=&quot;http://static.bethsoft.com/blog/rain.jpg&quot; width=540&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;* اندکی اصلاحات در قسمت &quot;درباره بلاگ&quot; ایجاد شد. از دو خواننده ای که در این باره اطلاع رسانی کردند ممنونم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Dec 2009 14:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bloge-man&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>bloge-man</dc:creator>
<guid>http://bloge-man.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>او سر سپرده مي‌خواست، من دلسپرده بودم </title>
<link>http://bloge-man.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هواي ولايت به سر خيلي‌ها مي‌زند، آدم‌ها خيلي‌ وقت‌ها دوست داند به اصل خودشان برگردند و درون آن چيزي را که دنبال‌ش مي‌گردند پيدا کنند. برمي‌گردي آنجا تا هم آب و هوايي عوض کني و هم ولايت خودت را تجديد بنا کني. حالا اين ولايت چه ولايتي و چه آب و هوايي دارد بر مي‌گردد به خودت. يکي ولايت‌اش گرم و آفتابي و پر نورِ آن يکي آب و هواش سرد و خشک! يکي با هواي نفس‌اش مي‌جنگد تا هواي دلش را از آلودگي پاک نگه دارد، آن يکي هر ميوه‌اي را از هر جايي مي‌خورد و هسته‌اش را به خيال آباد کردن توي زمین ولايتش مي‌اندازد و درخت باطل را مي‌پروراند... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ولايت هر کسي ولايت دلش است و جغرافياي قلبش. حالا اين دل به سمت چه متمايل و عشق چه کسي را دارد، خدا مي‌داند. اما وقتي در مورد ولايت مي‌گويي، داغي به قدمت 1400 سال توي دلت تازه مي‌شود.  ولايت با ولادت در کعبه آغاز شد و تا ظهور منجي آخرالزمان از کنار همان شکاف ادامه خواهد داشت... ما هم هميشه وابسته آن بوديم و هستيم. به خاطر رسيدن به تمام چيزهايي که دوست‌شان داريم و به خاطر در امان ماندن از تمام چيزهايي که ازشان مي‌ترسيم به ولايت بسته بوديم و هستيم. خدا را قسم مي‌دهيم و دل‌مان را به ريسمان ولايت گره مي‌زنيم... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما آنجايي که قرآن سر نيزه‌ها رفت و ابوموسي اشعري سر منبر، آنجايي که کيسه‌هاي زر به جيب مسلمان‌ها رفت و امام حسن(ع) به کنج عزلت نشست، آنجايي که از بين آدم‌هايي که دم از دلسپردگي مي‌زدند، فقط 72 نفر لبيک گفتند و سرسپرده شدند، جريان چه بود؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هنوز هم که هنوز است با اين آدم‌هايي که دينشان را مثل يک گلوله آتش کف دست گرفتند، ولايت از وابستگي شروع مي‌شود و وقتي پاي سرسپردگي وسط مي‌آيد فقط به همان دلسپردگي ختم مي‌شود… &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با اين همه تمام تار و پود وجود ما همين يک جمله هم که باشد ما را کفايت است؛ الحمدلله الذي جعلنا من المتمسکين بولايه علي بن ابيطالب عليه السلام... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ***&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; عیدتان مبارک!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Dec 2009 15:39:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bloge-man&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>bloge-man</dc:creator>
<guid>http://bloge-man.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انگار برای خودش روضه بخواند!</title>
<link>http://bloge-man.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; - پلک‌های داغ و سوزناک‌ به علاوه کرختی ساعد و بازو که به زور جفت و جور می‌شوند تا پنجه‌ها را برای پرداخت کرایه ماشین به سمت کیف هدایت کنند، یعنی خواب لعنتی صبح هنوز از سرش بیرون نرفته. دقیق‌ که بشود، می‌بیند این خواب لعنتی صبح، درست یک ساعت است، جان می‌کند از سرش بیرون برود اما ذهن خسته و مشوش او نمی‌گذارد! ترجیح می‌دهد توی این صبحِ سردِ پاییزی، خمار خواب باشد تا کمی دیرتر دغدغه مشکلات ریز و درشت مثل خوره روحش را بخورد.  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; - ترن اول رفته و او بی‌خیال چنان گام‌های سنگین و کوچک‌اش را روی سنگ‌های صاف و براق ایستگاه می‌کشد که انگار وزنه‌ای دو تنی به‌اش وصل باشد. یک قطره کوچک اشک هم نشسته کنج چشمان‌ و به زور مژه‌ها خودش را نگه داشته؛ انقدر که خمار خواب است! ازدحام جمعیت را می‌بیند؛ چنان تمام غصه‌های عالم به جانش می‌ریزد که انگار تمام آدم‌های آنجا برای این جلوی در مترو صف کشیدند تا این یکی را دق بدهند و نگذارند راحت سوار واگن شود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; - داشت به زن‌ها و دخترهای اخمو و خمیده نگاه می‌کرد. چقدر این صبح پاییزی، سوزناک و غمناک بود ... که برق خاطره‌ای تمام کرختی و خواب‌آلودگی را از جانش برد. کل مسیر را به روزهایی فکر می‌کرد که ساعت هنوز زنگ نخورده او بیدار می‌شد و آنقدر سرحال بود که انگار به جای 5 ساعت 15 ساعت، خوابیده. انقدر انگیزه و امید داشت که به هیچ ناراحتی فرصت جولان نمی‌داد. اصلا برایش قابل درک نبود که چرا صبح‌ها زن‌ها انقدر اخمو و خموده نگاه سنگین‌شان را به انتهای ریل‌ها در نقطه دید خود دوخته اند تا دماغ سپید رنگ مترو را ببینند. در تعجب بود که چطور خودش به جماعتی پیوسته که روزی حتی درک‌شان هم نمی‌کرد! آدم‌ها همان آدم‌ها هستند و مترو و ماشین و ایستگاه هم همان قبلی‌ها. او هم  تقریبا همان آدم یک سال پیش بود اما با کمی تفاوت. موفق‌تر در پیشبرد امور کاری و روزانه، مسلط ‌تر به کنترل اوضاع زندگی اما بی انگیزه، خسته و خمار خواب! یک جایی توی روزمرگی ها نا امید شده بود...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; - انگار برای خودش روضه بخواند. رفته بود توی سال‌های قبل و یکی یکی از زیر خلوارها خاک، صحنه‌ها و اتفاقاتی را بیرون می‌کشید که خدا عزیزش کرده بود. توی دلش معرکه‌ای به پا شده بود و هرکدام از مقطع‌هایی که خدا را با جان و دل کنار خودش دیده و گفته بود&quot; کار خدا بود...&quot; صحنه گردانی کرده و اشک شوق و حسرت‌اش را قاطی کرده بودند. همه‌اش می‌گفت چه غم که خدای من همان خدایی است که فلان مشکل را از من رفع کرد و بهمان راه را جلوی پای من گذاشت. چه غم که خدای من همان خدایی است که ناممکن را برایم، ممکن کرد و ممکن را ناممکن! ای خدا! ای خدا! الهی کیف ادعوک و انا انا و کیف اقطع رجایی منک و انت انت...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #0000ff&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #0000ff&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000 size=1&gt;فراز يازدهم: يوسف ام من!&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #0000ff&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #0000ff&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #0000ff&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #0000ff&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #0000ff&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;EM&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #000000&quot;&gt;&lt;FONT color=#999999 size=1&gt;یا مَنْ لا یَعْلَمُ کَیْفَ هُوَ اِلاّ هُوَ  &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #000000&quot;&gt;&lt;FONT color=#999999 size=1&gt;یا مَنْ لا یَعْلَمُ ما هُوَ اِلاّ هُوَ یا مَنْ لا یَعْلَمُهُ اِلاّ هُوَ &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #000000&quot;&gt;&lt;FONT color=#999999 size=1&gt;یا مَنْ کَبَسَ الاَْرْضَ عَلَى الْمآءِ وَسَدَّ الْهَوآءَ بِالسَّمآءِ &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #000000&quot;&gt;&lt;FONT color=#999999 size=1&gt;یا مَنْ لَهُ اَکْرَمُ الاَْسْمآءِ یا ذَاالْمَعْرُوفِ الَّذى لا یَنْقَطِعُ اَبَداً &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #000000&quot;&gt;&lt;FONT color=#999999 size=1&gt;یا مُقَیِّضَ الرَّکْبِ لِیُوسُفَ فِى الْبَلَدِ الْقَفْرِ وَمُخْرِجَهُ مِنَ الْجُبِّ وَجاعِلَهُ بَعْدَ الْعُبُودِیَّةِ مَلِکاً &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #000000&quot;&gt;&lt;FONT color=#999999 size=1&gt;یا ر ادَّهُ عَلى یَعْقُوبَ بَعْدَ اَنِ ابْیَضَّتْ عَیْناهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ کَظیمٌ &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #000000&quot;&gt;&lt;FONT color=#999999 size=1&gt;یا کاشِفَ الضُّرِّ وَالْبَلْوى عَنْ اَیُّوبَ وَمُمْسِکَ یَدَىْ اِبْرهیمَ عَنْ ذَبْحِ ابْنِهِ بَعْدَ کِبَرِ سِنِّهِ وَفَنآءِ عُمُرِهِ &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #000000&quot;&gt;&lt;FONT color=#999999 size=1&gt;یا مَنِ اسْتَجابَ لِزَکَرِیّا فَوَهَبَ لَهُ یَحْیى وَلَمْ یَدَعْهُ فَرْداً وَحیداً &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #000000&quot;&gt;&lt;FONT color=#999999 size=1&gt;یا مَنْ اَخْرَجَ یُونُسَ مِنْ بَطْنِ الْحُوتِ &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #000000&quot;&gt;&lt;FONT color=#999999 size=1&gt;یا مَنْ فَلَقَ الْبَحْرَ لِبَنىَّ اِسْرآئی لَ فَاَنْجاهُمْ وَجَعَلَ فِرْعَوْنَ وَجُنُودَهُ مِنَ الْمُغْرَقینَ. &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #000000&quot;&gt;&lt;FONT color=#999999 size=1&gt;یا مَنْ اَرْسَلَ الرِّیاحَ مُبَشِّراتٍ بَیْنَ یَدَىْ رَحْمَتِهِ &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #000000&quot;&gt;&lt;FONT color=#999999 size=1&gt;یا مَنْ لَمْ یَعْجَلْ عَلى مَنْ عَصاهُ مِنْ خَلْقِهِ &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #000000&quot;&gt;&lt;FONT color=#999999 size=1&gt;یا مَنِ اسْتَنْقَذَ السَّحَرَةَ مِنْ بَعْدِ طُولِ الْجُحُودِ وَقَدْ غَدَوْا فى نِعْمَتِهِ &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/EM&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small&quot;&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #000000&quot;&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;&lt;EM&gt;یَاْکُلُونَ رِزْقَهُ وَیَعْبُدُونَ غَیْرَهُ وَقَدْ حاَّدُّوهُ وَناَّدُّوهُ وَکَذَّبُوا رُسُلَهُ یا اَلله یا اَلله.&lt;/EM&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #333300&quot;&gt;&lt;FONT color=#009933&gt;&lt;EM&gt;اى که نداند چگونگى او را جز خود او ، اى که نداند چیست او جز او اى که نداند او را جز خود او ، اى که زمین را بر آب فرو بُردى و هوا را به آسمان بستى،  اى که گرامى ترین نامها از او است، اى دارنده احسانى که هرگز قطع نشود، اى گمارنده کاروان براى نجات یـوسـف در آن جـاى بـى آب و علف و بیرون آورنده اش از چاه و رساننده اش به پادشاهى پس از بندگى اى کـه او را بـرگـردانـدى بـه یـعـقوب پس از آنکه دیدگانش از اندوه سفید شده بود و آکنده از غم بود، اى برطرف کننده سختى و گرفتارى از ایوب و اى نگهدارنده دستهاى ابراهیم از ذبـح پـسـرش پـس از سـن پـیـرى و بـسـرآمدن عمرش اى که دعاى زکریا را به اجابت رساندى و یـحـیى را به او بخشیدى و او را تنها و بى کس وامگذاردى،  اى که بیرون آورد یونس را از شـکـم مـاهـى اى کـه شـکـافـت دریـا را بـراى بـنـى اسرائیل و (از فرعونیان ) نجاتشان داد و فرعون و لشکریانش را غرق کرد. اى که فرستاد بادها را نوید دهندگانى پیشاپیش آمدن رحمتش اى که شتاب نکند بر (عذاب ) نافرمانان از خلق خود اى که نـجـات بـخـشـید ساحران (فرعون ) را پس از سالها انکار (و کفر) و چنان بودند که متنعّم به نعمتهاى خدا بودندکـه روزیـش را مـى خـوردنـد ولى پـرستش دیگرى را مى کردند و با خدا دشمنى و ضدیت داشتند و رسولانش را تکذیب مى کردند.  اى خدا !اى خـدا!&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small&quot;&gt;&lt;FONT color=#009933 size=1&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #333300&quot;&gt;&lt;EM&gt;***&lt;/EM&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://atashshekan.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;میاندار هیئت وبلاگی سبو.&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://atashshekan.persianblog.ir/page/saboo&quot; target=_blank&gt;دعای عرفه.&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;* احتمالا یک تا دو هفته نت را کلا تعطیل کرده و نباشم. التماس دعا!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 09:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bloge-man&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>bloge-man</dc:creator>
<guid>http://bloge-man.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>&quot;شمس العماره&quot; خط بطلانی بر ازدواج سنتی!</title>
<link>http://bloge-man.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;قسمت پایانی سریال &quot;شمس العماره&quot; رسما خط بطلانی کشید بر ازدواج سنتی و مراسم خواستگاری و انتخاب بر اساس و عقل و هرآنچه که تا کنون کارشناسان ازدواج برآن تاکید داشتند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; متاسفم(!) به حال این سیاست‌های یک بام و دو هوا. متاسفم به خاطر تدبیر رسانه ملی. متاسفم که &quot;ازدواج آسان، به هنگام، ساده و آگاهانه&quot; از حد زیرنویس‌های کذایی تلویزیون فراتر نمی‌رود. متاسفم به خاطر اینکه فکر کردیم بالاخره سریالی پیدا شد که در قالب جذابیت‌های داستانی مسئله ازدواج و چند و چون انتخاب را بیان کند. متاسفم که دست آخر &quot;لیلای شمس العماره&quot; در یک نگاه عاشق شد و نویسنده و کارگردان شاید جرات این را نداشتند که از بین خواستگارها، طبق معیارهای درست یکی را برای ازدواج با دختر ماجرا برگزینند. آن‌همه تاکید بر &quot;آشنایی در کانون خانواده&quot; و &quot;رسوم سنتی&quot; با یک پلان باز شدن در و قِر و قَمیش پلک زدن دختر جانِ ماجرا به باد فنا رفت. هرچند که خواستگار آخر هم، آشنا بود و جزء خانواده اما مهم ملاک انتخاب است حالا چه در خانه و چه در بیرون خانه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پنجاه و چند(یا چهل و چند) قسمت درگیری مخاطب با آمد و رفت خواستگارها برای این بود که یاد بدهند تا دلتان گرفتار نشد، آن‌هم از نوع عاشقی در یک نگاه، ازدواج نکنید! خدا به آخر و عاقبت مملکت ما با این مدیران فرهنگی رحم کند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG height=278 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.seemorgh.com/images/iContent/1388-1/2_8803010491_L600.jpg&quot; width=400 border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 11:48:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bloge-man&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>bloge-man</dc:creator>
<guid>http://bloge-man.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://bloge-man.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;عمری&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;به گفت: و افزود: دل خوش داشتیم&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;یک بار بیا و&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;خاطرنشان... باش!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG id=UC_Main1_Photo_Img style=&quot;BORDER-TOP-WIDTH: 0px; BORDER-LEFT-WIDTH: 0px; BORDER-BOTTOM-WIDTH: 0px; BORDER-RIGHT-WIDTH: 0px&quot; height=312 src=&quot;http://www.tosee.ws/Farsi/Image/ShowBigImage.aspx?TName=BankAx&amp;ID=119&quot; width=465&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 12:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bloge-man&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>bloge-man</dc:creator>
<guid>http://bloge-man.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دختر انار</title>
<link>http://bloge-man.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; هیچ وقت تکراری شدن قصه &quot;دختر انار&quot; از جذابیت‌ش نکاست و از کوچکترین فرصت بی‌کاری مامان استفاده می کردیم و با اصرار ازش می خواستیم دختر انار را برایمان تعریف کند. مامان هم با حوصله می‌نشست و تعریف می‌کرد. جالب اینکه در باور ساده و کودکانه ما تمام اتفاقات و ماجراهای قصه، امکان پذیر بود و قابل باور.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;روزی پسر پادشاه تنها برای شکار به صحرا می‌رود که انار درشتی را به شاخه درخت می بیند. انار را می‌چیند و پاره می‌کند که بخورد، می بیند دختری در انار نشسته که پلک نزنی و فقط سیر حسن و جمالش کنی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دختر انار می گوید: شما که باشید که در انار را باز کرده اید؟ حالا که در انار را باز کردی، کو لباست؟ کو خدم  و حشمت؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پسر پادشاه که در نگاه اول عاشق دختر می شود، می گوید: بمان روی شاخه درخت تا برایت لباس بیاورم... پسر پادشاه می‌رود لباس بیاورد و تو بشنو از دسته‌ای غربتی که کنار جوی آب بار و بندیل خود را ریخته‌اند. دختر غربت می‌آید پای جوی آب تا ظرف بشوید. می‌بیند عکسی در آب افتاده که پلک نزنی و فقط سیر حسن و جمالش کنی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دختر غربت هی می گوید: چه قشنگم، چه زیبایم، چه دهانی، چه چشمی، چه ابرویی... نمی‌دانستم انقدر قشنگ‌ام. نگاهی به اطرافش می‌کند، می‌ببیند کسی غیر خودش آن اطراف نیست. بالا را که نگاه می کند، دختر انار را به شاخه درخت می‌بیند. می‌گوید: بیا پایین! دختر انار می گوید: نه! نمی‌آیم. اربابم رفته برایم لباس بیاورد. دختر غربتی می‌گوید: اربابت کیست؟! می گوید: پسر پادشاه...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دختر غربت می فهمد که پسر پادشاه عاشق این دختر شده...حسودی‌اش گُل می‌کند و دختر انار را می‌کُشد و خودش، جای او بر شاخ درخت می‌نشیند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پسر پادشاه که بر می‌گردد، می‌بیند دختر سیاهی با صورت نُک نُکی روی شاخ درخت نشسته است. می‌گوید: پس تو چرا این شکلی شدی؟ چرا سیاه شدی؟ دختر غربت می‌گوید: دیر آمدی آفتاب صورتم را سوزاند! می‌گوید: چرا نُک نُکی شدی؟ غربتی جواب می‌دهد: دیر آمدی کلاغ‌ها صورتم را نُک زدند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پسر پادشاه که دلش نمی‌آید حالا که در انار را باز کرده او را تنها بگذارد از روی درخت می آورش پایین و به قصر می‌برد. از این طرف بشنو از دختر انار که خون ریخته شده‌اش می‌شود کره اسبی از پی اسب پسر پادشاه روان می‌شود. کینه کره اسب همانجا به دل دختر غربتی می‌نشیند. اما پسر پادشاه که از این کره اسب خوشگل خوشش آمده، می برد تا بزرگش کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دختر غربت به قصر می‌رود. پسر پادشاه می‌بیند که دختر اصلا در حضور او غذا نمی‌خورد و بی‌اشتهایی را بهانه می‌کند. با خودش می‌گوید چرا اینچنین می‌کند و نکند بعد از رفتن من غذا می‌خورد. یک روز ظهر که باز دختر غربتی اظهار بی‌اشتهایی می‌کند، پسر پادشاه بعد از بیرن رفتن، پشت در می‌ایستد و از پنجره دختر غربت را نگاه می‌کند. می‌بیند که او غذا را لقمه لقمه کرده هر کدام را بر روی طاقچه‌ای می‌گذارد و سر هر طاقچه که می‌رود، بر حسب عادت که هی از این خانه و از آن خانه لقمه نانی گدایی می‌کرده، می‌گوید: خاله خیری! خیری بده و لقمه را بر می‌دارد می‌خورد. پسر پادشاه سر از این رفتار در نمی‌آورد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بشنو از دختر غربت که هنوز کینه کره اسب را به دل دارد. برای همین وقتی آبستن می شود و خودش را به آه و ناله و بیماری می‌زند. بعد هم مشتی سکه به طبیب می‌دهد تا به پسر پادشاه بگوید چاره درمان او گوشت کره اسب است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد هم حکم می‌کند که همان کره اسبی که از خون دختر انار بود را سر ببرد. پسر پادشاه هم به ناچار قبول می‌کند و سرکره اسب را می‌برد. اما دوباره خون کره اسب که دم در چکیده شده، تبدیل به چمن زیادی و درخت تنومندی می‎شود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دختر غربت که می‌بیند نشانه‌های دختر انار راحتش نمی‌گذارد، باز اصرار می کند که پسر پادشاه درخت را قطع کند و برای فرزندش گهواره‌ای بسازد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پسر پادشاه درخت را قطع می‌کند و به نجاری می‌دهد تا برایش گهواره بسازد. گهواره ساخته می‌شود اما گهواره بچه دختر غربت را نیشگون می‌گرفت و صبح تا شب بچه گریه می‌کرد. از طرف دیگر هم تکه‌ای از چوب درخت که اتفاقی برای هیزم به خانه پیرزنی رفته بود، تبدیل به دختری شد.  پیرزن حمامی وقتی از کار برمی‌گشت، می‌دید خانه جارو شده، ظرف ها شسته شده و غذا هم پخته اما نمی‌دانست کار کیست. یک روزی قسم داد که هرکه هستی بیا و خودت را نشان بده. من تنها هستم. بیا با هم زندگی کنیم. دختر انار خودش را نشان داد و گفت من هم تنهایم. تو هم تنهایی. بیا من دختر باشم و تو مادر. این بود که دختر انار شد دختر پیرزن حمامی. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بهار که شد و گفتند پسر پادشاه دارد کره اسب تقسیم می‌کند. هرکس یکی بگیرد و بزرگ کند، پیش پسر پادشاه جایزه دارد. دختر گفت: مادر یکی هم برای من بگیر تا بزرگش کنم. پیرزن حمامی گفت: ما که پولش را نداریم. اما وقتی اصرار دختر را دید، دلش نیامد، دل دختر مهربانش را بشکند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رفت دنبال کره اسب. پسر پادشاه هم با دیدن پیر زن گفت: تو که پولی نداری. چطور می‌خواهی اسب های من را پروار کنی؟ اما پیرزن اصرار کرد که دخترش دوست دارد یکی از کره اسب های شما را بزرگ کند. پسر پادشاه هم  یک اسب لاغر مردنی را به او داد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وقتی دوره نگه داری اسب‌ها به سر آمد پسر پادشاه شخصا برای جمع آوری اسب‌ها رفت. دست آخر هم سری به خانه پیرزن حمامی زد و بهش گفت: به دخترت بگو اسب را بیاورد. دختر انار اسب را آورد و پسر پادشاه دید که اسب پروار و سرحال شده است. دختر انار هم وقتی خواست اسب را بدهد آن را هی کرد و گفت: برو که نه از خودت خیری دیدم نه از صاحب‌ات.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پسر پادشاه سخت از این حرف دختر به فکر فرو رفت و از طرف دیگر هم عاشق این دختر زیبا شد. وقتی به قصر رفت عده‌ای را برای خواستگاری دختر حمامی فرستاد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دختر را خواستگاری کردند و به قصر آوردند. دختر غربت از همان روز اول بنای ناسازگاری را با او گذاشت و مرتب به خاطر اینکه از طبقه‌ای فرو دست است سرزنش‌اش می‌کرد و مثل کلفت وادارش می‌کرد که کار کند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گذشت تا روزی که پسر پادشاه می‌خواست به سفر برود. به دختر انار گفت: دوست داری از سفر که برگشتم برایت چه بیاروم؟ دختر انار گفت: سنگ صبور!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پسر پادشاه سنگ صبور را یافت. مردی که سنگ صبور داشت، گفت: بگو ببینم سنگ صبور را برای چه می‌خواهی؟!  پسر پادشاه گفت: برای همسرم. مرد گفت: مراقب باش چراکه او رازی در دل دارد و اگر برای سنگ صبور تعریف کند، ممکن است هلاک شود!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پسر پادشاه از سفر برگشت و سنگ صبور را به دختر انار داد. بعد هم پنهانی از پی دختر انار رفت تا راز دل او را بفهمد. دختر انار سنگ را جلویش گذاشت و سرنوشت خود را تعریف کرد. بعد هم گفت: این بود راز دل من. حالا سنگ صبور تو صبوری یا من؟ یا تو بترک یا من...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همان موقع پسر پادشاه جلو آمد و ترکه‌ای به سنگ صبو زد و گفت: تو بترک سنگ صبور... بعد هم موهای دختر غربت را به دم اسب بست و در صحرا هی‌اش کرد. او رفت با ناخوشی و دختر انار رفت به خوشی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 325px; HEIGHT: 343px&quot; height=428 src=&quot;http://mosafa.persiangig.com/image/dokhi%20anar%20copy.jpg&quot; width=243&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;پ.ن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;نشد که به موقع برای رفتنش چیزی بنویسم. دو روزی رفتم مسافرت و با آنفولانزا البته از نوع &quot;بی&quot; همان مدل قدیم آنفولانزا برگشتم. &lt;A href=&quot;http://bloge-man.blogfa.com/post-20.aspx&quot; target=_blank&gt;طعم گس &quot;ناگهان چقدر زود دیر می شود&quot; یادداشتی برای قیصر. &lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 20:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bloge-man&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>bloge-man</dc:creator>
<guid>http://bloge-man.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما کف مي‌زنيم!</title>
<link>http://bloge-man.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;لابد يك جاي كار را اشتباه كرديم. راه را گم كرديم. راه را گم كرديم كه روحاني‌مان ديروز اگر قصد مي‌كرد كفن پوش وارد خيابان شود، پايه‌هاي حكومتي مي‌لرزيد و امروز به سمت روحاني‌مان لنگه كفش پرتاب مي‌كنيم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آنهم به رسم عربي كه اجدادش باديه نشين بودند، وقتي اجداد متمدن ما كتاب مي‌خواندند و عالم بودند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد هم مي‌نشينيم به تماشا. خبرش مي‌كنيم و تيتر جنجالي مي‌زنيم. كف مي‌زنيم. درست مثل همان موقع كه به سمت بوش جهان‌خوار لنگه كفش پرت شد. آن موقع هم تيتر جنجالي زديم. كف زديم. خنديديم.  آري ما اينگونه مردمي هستيم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ما در عصر گفتگو و جنگ نرم، در عصر حكومت افكار و برندگي الفاظ، در عصر ديپلماسي، وقتي عصباني مي‌شويم لنگه كفش مي‌كِشيم. بعد خودمان كيف مي‌كنيم از اين كار خودمان. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ما، پيروان محمد(ص) هم او كه وقتي مكه را فتح كرد، گفت مباد كه دشنام دهيد، رقيبان از ميدان به در شده را با بدترين الفاظ مي‌خوانيم، بعد آن بدترين الفاظ را خبر مي‌كنيم. تيتر مي‌كنيم. آنهم جنجالي. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ما الگويمان موسي كليم الله است، همو كه خدا به‌اش گفت برو و براي من پست ترين موجود روي زمين را بياور. او رفت و هرچه گشت چيزي نيافت. در آخر، كنار خرابه‌اي سگ متعفن و رنجوري يافت. لحظه‌اي قصد كرد سگ را در كيسه كرده و به كوه تور ببرد اما به خود آمد و دست خالي برگشت. ندا آمد كه چرا موجودي نياوردي. موسی(ع) عرض كرد؛ گفتم شايد آن سگ پيش خدا از من آبرو دار تر باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ما الگويمان كليم الله است اما گاهي براي بهشت خدا سند شش دانگ منگوله دار صادر مي‌كنيم. خودمان را بهشتي مي‌دانيم و او كه باب طبع ما از سياست حرف نمي‌زند، جهنمي مي‌دانيم. او را در آتش مي‌كشيم. مرتد و رانده‌اش مي‌دانيم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اين است نشاط سياسي ما؛ دو دسته مي‌شويم و به هم فحش مي‌دهيم... بعد رسانه‌هاي ما فحش‌ها را خبر مي‌كنند. خبر جنجالي. بعد ما مردم، خبرها را مي‌خوانيم. مي‌خنديم. كيف مي‌كنيم. الگو مي‌گيريم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و فردا روز توي خيابان، توي دانشگاه، توي همايش، توي نشست، توي تظاهرات، اين كفش‌ها هستند كه به جاي لغات توي هوا چرخ مي‌خورند. تا باز هم تيتر شوند و ما كف بزنيم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آري ما اينگونه مردمي  هستيم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=311 src=&quot;http://www.pana.ir/CT/1388/08/02/Pana_Content_0000495080_1.jpg&quot; width=520&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 18:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bloge-man&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>bloge-man</dc:creator>
<guid>http://bloge-man.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رشد فواره‌ای</title>
<link>http://bloge-man.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;* امروز نمایشگاه مطبوعات بودم. مختصر سردردی بر بی حوصلگی افزوده شده، این است که مطالب را شرح و تفصیل نمی‌دهم. فقط خلاصه... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- گذرتان به نمایشگاه افتاد فقط نگاهی به چینش غرفه‌ها بیاندازید. هم مایه تفریح است هم مایه ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- طبقه هم کف را چند بار دور زدم. خصوصا قسمت خبرگزاری‌ها و موسسات و روزنامه‌ها. اصلا دلم نخواست که توی هیچ کدام‌شان کار کنم! به همان علتی که الان برخی دوستانم یا بی کارند و یا کم کار. یاد اولین باری که رفتم نمایشگاه مطبوعات به خیر. کاش بعضی آرزوها و خواسته‌ها همیشه دست اول بمانند.  اقلش این است که برایشان تلاش می‌کنی. یک جمله‌ای توی گودر خواندم که فکر کنم مضمونش این بود: آدم‌ها وقتی پیر می‌شوند که آرزویی ندارند یا حالا یک حرف دیگری... اوضاع بلبشوی کار خبر پیرمان کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- سلانه سلانه از پله‌ها پایین می‌آمدم که کروبی و محافظانش وارد شدند. اوضاعی درست شد! سر و صدایی به پا شد. ما هم دنبالش‌شان رفتیم که از حاشیه بی نصیب نمانیم. من فقط ماندم یکهو اینهمه دستنبد سبز از کجا پیدا شد؟! این قسمت خودش یک حاشیه دو صفحه‌ای می‌خواهد که  درهوای حوصله‌مان نیست. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- یک صحنه‌هایی دیدم که هم کلی خنداندم هم کلی حالم را به هم زد. جدا بعضی‌ها وقتی جوگیر می‌شوند ممکن است چه کارهایی بکنند. الحق و الانصاف که دست مدیری با ساخت سریال &quot;شب‌های برره&quot; درد نکند وگرنه من الان باید سه ساعت دنبال کلمه‌ای مثل پاچه‌خوار می‌گشتم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- &quot;رشد فواره‌ای&quot; اصطلاحی است که معنی‌اش را توی کار خبر، خیلی خیلی خوب فهمیدم. عده‌ای از قضای رابطه و واسطه خیلی می‌روند بالا(خیلی!!). بعد یکهو می‌آیند پایین(خیلی!!!). اما از آنجایی که همه چیزمان به همه چیزمان می‌آید، همه جا پر است از فواره و فواره سوار. فقط باید کمی قابلیت‌ها را بالا برد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- کار در مطبوعات یعنی کار در چند تا کوچه بن بست. شاید افراد در کوچه‌های سوا کار کنند اما به وفور همدیگر را می‌بینند. جدای اینکه ناگزیری از دیدن افراد در مکان‌های مختلف کاری، بن بست بازاری هم است توی نمایشگاه! (نکته: عمرا! رو که ور نیست و همان مثل معروف...) &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- دیدار برخی همکاران و دوستان قسمت خوب ماجرا بود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- این نوشته سر و ته ندارد. پایان بندی؛ یک عدد قرص استامینوفن. کاش بخوابم. اما چند سال قبل بیدار شوم. مثلا سال 85. سه‌شنبه‌ای و سر کلاس برنامه نویسی. همان موقع که عشق کار خبر هوش از سرم برده بود. همان موقع که دوساعت اول را هیچ از درس استاد نمی‌فهمیدم تا روزنامه بیاید و بلکم خبری، چیزی... بعد کار دیگری برای خودم دست و پا می‌کردم. امشب هم که برادرم برای چندمین بار طی چند ماه گذشته می‌گوید: دخترجان! فلان جا دارد نیرو می‌گیرد و ... با سر قبول می‌کردم و چند تا شمع هم نذر امام زاده!( بهانه می‌گیرم. هنوز هم عاشق نوشتنم و جنجال و خبر. فقط این سردرد قرص استامینوفن می‌خواهد...)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 21:04:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bloge-man&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>bloge-man</dc:creator>
<guid>http://bloge-man.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
