یک نفری که شانزده نفر است!

صفرکیلومترشان در نوشتن من بودم. تنها و اولین یادداشت حدودا 250 کلمه‌ای را که نوشته بودم برای صفحه روزنامه‌ای فرستادم و از قضا نامم درآمد جزو دوازده نفر پذیرفته شده برای کلاس خبرنگاری! کلاس‌ها نیمه تمام رها شد و معلق در هوا ماندم. بعدا گفتند که نام و نشانم را گم کرده بودند(!) اما من که نام نشان آن‌ها را داشتم چندبار تماس گرفتم و دست آخر گفتند؛ گزارشی جوانانه بنویس. گزارش‌نویسی هم همان مبحثی بود که توی سه جلسه کلاس‌های نیم‌بندشان توضیحی درباه‌اش نداده بودند. دو سه نمونه گزارش خواندم و به دیدم اغلب گزارش‌ها متشکل از صحبت‌های یک کارشناس روحانی و یک روانشناس یا جامعه‌شناس است. البته مابین صحبت‌ها هم میان‌تیتر خورده و ورودی و نتیجه‌گیری دارد. تلاش چند روزه برای یافتن این دو کارشناس آغاز شد. قسمت مذهبی ماجرا با وجود حاج آقای پیش‌نماز دانشگاه آسان بود. موضوع را هم «چت» برداشته بودم که آن موقع هم داغ بود و هم من با آن آشنا بودم. شب‌ها با بچه‌های دانشگاه توی خوابگاه دو سه ساعتی توی اتاق‌های چت بودیم محض سرگرمی و گذران وقت. برای همین می‌دانستم یکی از آسیب‌های چت است که شش نفر خودش را بزند جای یک نفر و با نفر مجازی دیگر صحبت کند. بعد خیال کند او یک نفر است درحالی که ممکن است شانزده نفر باشد.

روانشناس را هم به لطف 118 و یک مرکز روانشناسی یافتم و موضوع را به منشی گفتم و قرار برای مصاحبه هماهنگ شد. به چهار پنج‌تا کافی‌نت هم سر زدم و از مسئول‌شان پرسیدم آدم‌ها معمولا برای چه کاری بیشتر به کافی‌نت می‌آیند و آمار میدانی هم جمع کردم. ماحصل شد یک گزارش تحلیلی سه هزار کلمه‌ای که از قضا خیلی خوب از آب درآمد و اصلا معلوم نبود اولین گزارش یک آدم مبتدی است که ساختار گزارش را هم بلد نبوده. چاپ هم شد تازه!

صداقت در لحظه 90

به لطف نوشتن گزارش با موضوع چت به جلسات هفتگی صفحه‌ای در روزنامه دعوت شدم اما باز فراموش شدم. اما از آن‌جایی که آدم در بیست و یک سالگی یک انرژی مضاعفی دارد که  بالاخره باید یک جایی خرجش بکند(ضمن فرستادن یک نامه به مسئول صفحه و توصیه به ایشان که با آدم‌ها صادق باشند و از اول بگویند یک آدمی را برای نوشتن می‌خواهند یا فقط به عنوان مهمان دعوتش می‌کنند)، با دیدن یک بیلبورد تبلیغی در میدان آزادی مبنی بر برگزاری همایش بررسی مسئله فقهی-حقوقی باغ قلهک، یک روز ظهر تصمیم ‌گرفتم از غرب استان تهران بیایم کمی آن‌طرف‌تر از مرکز شهر و هرچه که دو سخنران می‌گویند، بنویسم و سعی کنم قسمت فقهی و حقوقی‌اش را هضم کنم. بعد به خیال خودم نثر طنزی درباره باغ قلهک و انگلیس‌ها بنویسم. اما وقتی هفته بعد مطلب در روزنام چاپ شد، فهمیدم یک گزارش نرم و خیلی به خودم ارفاق بدهم نمکی از جلسه نوشتم.

سوال اختصاصی...!

چند ماه بعد در خبرگزاری نوپایی مشغول به کار شدم. توصیفی‌نویس خوبی بودم و نمی‌دانم از کجا توی ذهنم مانده بود که تمام مراسم‌ها را باید توصیفی بنویسم! همان یکی دو روز اول بود که بنا شد بروم برنامه بزرگداشت شاعر روحانی با نام مستعار شفق. طبق همان پیش زمینه فکری با اغلب بستگان شاعر مرحوم گفتگو گرفتم و وسط جلسه و سخنرانی حضرات، مرتب از این صندلی به آن صندلی ریکوردر به دست، سراغ اقوام درجه یک را می‌گرفتم. باز پیش فرض ذهنی‌ام این بود که همه خبرنگارها همین کار را می‌کنند و از قضا حضار هم می‌دانند که باید پاسخگوی ما باشند و همین فکر باعث می‌شد بی‌خیال و سرخوش هر اقدامی بکنم و خجالت نکشم!

قبل از آغاز جلسه هم خبرنگارها علی معلم را دوره کردند و سوال می‌پرسند. از یکی‌شان پرسیدم چی می‌پرسند؟ گفت «سوال اختصاصی» و وقتی فهمید تازه کارم توضیح داد که اینجور وقت‌ها باید از آدم‌های سرشناس مصاحبه اختصاصی بگیری! بعد من که هنوز دقیقا نمی‌دانستم اختصاصی چه مدل سوالی است(بعدا فهمدیم یعنی بدوی دنبال آدم مهمه جلسه و مثلا بپرسی مرحوم شاعر چه ویژگی‌های اخلاقی و شعری داشتند؟) فقط شماره تماس معلم دامغانی را گرفتم و گفتم که فردا تماس می‌گیرم خدمتشان. فردا یعنی روز جمعه از خانه با اعتماد به نفس کاذبی چندبار تماس گرفتم و قرار افتاد به عصر. قسمت جذاب ماجزا تازه شروع شده بود. عادت به شندین این‌همه کلمه فاخر یکجا نداشتم، ریکوردر هم نصفه مصاحبه باتری خالی کرد و مجبور شدم بدون توجه به معنی کلام فقط هرچه می‌گویند را بنویسم. درباره فرهنگ نقدپذیری پرسیدم و شاعران جوان و کتاب‌هایشان. یک مشت سوال شاعرانه هم در انتها داشتم. شنبه دبیر مصاحبه را خواند و گفت خیلی خوب است اما کوتاه! حرف دیگری نزد؟ گفتم چرا اما چون مفهوم نبود، حذف کردم. پیاده شده مصاحبه را نشانش دادم. دقیقا همان قسمت‌هایی که حذف کرده بودم بهترین بخش‌های صحبت معلم بود که اضافه شد! از قضا مصاحبه با تیتر «وقتی همه شاعر می‌شوند» در اولین هفته‌های کار خبرگزاری بازتاب خوبی داشت.

پایان‌های خوش

به هر حال وقتی ساده باشی، به سبک کارتون‌ها و پایان‌های خوش، علی‌رغم تمام سوتی‌هایی که می‌دهی به نتیجه‌های خوب و خوش هم می‌رسی. هفته دفاع مقدس بود و من پیشنهاد دادم با یکی از بازیگران سرشناس دفاع مقدس گفتگو بگیریم. بازیگر نام نبرده(!) بعد از چند بار تماس یک قرار تلفنی گذاشت اما سر قرار که شد تلفن را جواب نمی‌داد. به معاون دبیر گفتم: جواب نمی‌دهد، چه کنم؟ فکر کرده بود می‌گویم: خط اشغال میزند. گفت: باید انقدر شماره را بگیری تا جواب بدهد. فکر کنم در عرض یک ساعت بیست و چند باری شماره را گرفتم. دفعه آخر آقای بازیگر جواب داد و مصاحبه تلفنی انجام شد. بعدا که فهمیدم چه کار سماجت آمیز کلافه کننده‌ای انجام دادم، کلی خجالت کشیدم، آنقدر که توی لید مصاحبه آوردم که «ما پشت سر هم شماره ایشان را گرفتیم اما از انجایی که خوشرو هستند چیزی بهمان نگفتند...» الان اگر هنگفت‌ترین مبلغ‌ها را هم به عنوان حق الزحمه یک مصاحبه با عادی‌ترین آدم را هم به‌م بدهند عمرا اگر عرض یک ساعت بیست و چند میسکال بیندازم روی گوشی کسی.

توصیفی و تصویری از قمه‌زنی...

پیدا کردن سوژه بکر و خوب برای گزارش و مصاحبه و خبرتاپ خبرگزاری شدن یک کیف خاصی داشت آن موقع‌ها. آن موقع‌ها یعنی سال اول خبرنگاری و زمانی که هنوز نمی‌دانستم چقدر رسانه و کار رسانه‌ای اینجا کشککی است. البته الان هم احتمالا باید برای خبرنگاران همان کیف را داشته باشد لابد! پسرهای سرویس گفتند که برای محرم چقدر خوب می‌شود از یک مراسم قمه زنی گزارش بگیرند. یکی دو بار این مراسم دیده بودم ولی  به دلیل محدودیت‌های نیروی انتظامی خیلی حضورشان نمود نداشت. اما شاید به خاطر اینکه من توی سرما رفته بودم بازار تهران تا قیمت علم و طبل و دهل بگیرم و بالای 10 تا تماس گرفتم تا پیرغلام‌ها را پیدا کنم و ازشان گفتگو بگیرم، حتما حق من بود که ظهر عاشورا صدای پر هیبت «حسین... حسین» گفتن جماعتی را بشنوم و برم گزارش توصیفی و تصویری از قمه‌زنان بگیرم. حتی مصاحبه هم بگیرم از دو جوانی که قمه زده بودند و تازه قمه‌هایشان را گذاشته بودند توی ساکشان تا بروند خانه.

زن سرمایه دار یا  معلم خوشگل!

هفته ازدواج بود و هرکدام کلی سوژه داده بودیم تا کار شود. یادم نیست سوژه‌های من چه بودند اما قرار شد من بروم سوژه یکی دیگر را پیگیری کنم؛ بنگاه همسریابی! طرف سوژه را داده بود و بعد گفته بود که حاضر نیست پیگیری‌اش کند لابد. افتاد گردن من(آدم آبدارچی باشد اما خبرنگار کوچیکه سرویس نباشد!) از 118 پرسان پرسان بالاخره شماره یک مرکز همسریابی را یافتم و تماس گرفتم و قرار مصاحبه گذاشتم و راهی شدم. بنگاه همسریابی اصلا یعنی چه؟ چطور آدم‌هایی آنجا کار می‌کنند؟ چطور آدم‌هایی مراجعه می‌کنند و ... سوالاتی بود که تپش قلبم را بیشتر می‌کرد. قلبم داشت می‌آمد توی دهنم و وقتی رسیدم جلوی در ساختمان و آقایی نگاه معنی‌داری به‌م کرد و گفت «برای رفتن به مرکز همسریابی زنگ طبقه چهار را بزنید» تقریبا از عصبانیت کبود شدم. جالب‌تر اما این بود که تا بروم و بنشینم و منتظر خانم منشی بشوم سه تا پسر هم با شور هیجان وارد مجموعه شدند و نشستند رو به روی من و تا خانم منشی آمد شروع کردند به پرسیدن انواع و اقسام سوالات جالب و خنده‌دار که اتفاقا خوراک خوبی برای گزارش من شد. در نهایت درخواست فرم عضویت کردند و من برای اینکه راحت باشند از آوردن عنوان خبرنگار امتناع کردم. اما وقتی خواستم نگاهی به فرم عضویت بیاندازم منشی گفت« فرم زرد رنگ مخصوص آقایان است» و یک فرم صورتی داد دستم تا پر کنم! خبرنگار مخفی بودن را رها و خودم را معرفی کردم و نفس عمیقی کشیدم و اعتماد به نفس و اعصابم برگشت سرجایش. از پسرها پرسیدم اشکال ندارد چندتا سوال ازشان بپرسم و گفتند که ندارد. هر سه در ظاهر معقول و موجه به نظر رسیدند و ایراد خاصی نداشتند که پیدا شدن مورد ِ مورد نظر را برایشان سخت کند. همین کنجکاوم کرد که علت رجوع به این مرکز را ازشان بپرسم. اولی طلا فروش بود و دنبال زن سرمایه‌دار مثل خودش می‌گشت. دومی زن خوشگل می‌خواست که حتما کار کند اما فقط توی جایی مثل آموزش و پروش. سومی هم محض خنده آمده بود!