حاشا به غيرت مردان تنومند عرب!

سايه سنگين اعراب هميشه خاموش  افتاده بر سر نواز غزه. اعرابي که يادشان رفته برادران و خواهراني از نژاد و خون خودشان در خون خود مي‌غلتند و فرياد رسي ندارند جز خدا و اسلحه‌اي جز سنگ. سنگي مطمئن‌تر و با غيرت‌تر از قلب اعرابي که پول نفت همه‌چيزشان شده است.

 

 

اعرابي که وقتي غزه، به عنوان باريکه‌اي مظلوم شاهد شديدترين حملاتِ وحشي‌ترين ارتش دنيا قرار داشته و دارد، با احمق‌ترين رئيس جمهور دنيا رقص شمشير انجام ‌می‌دهند... حالا هي زنان فلسطيني به سينه بزنند و بگويند حاشا به غيرت مردان تنومند عرب! همه چيز را به وضوح عنوان مي‌کند اين عکس‌هایی که در نگاه اول مثل خاري توي دلت فرو مي‌رود.

 

سکوت دنباله دار اعراب و سازمان به اصطلاح حامي حقوق بشر چاقويي شده است برشاهرگ مردم فلسطين که فقط با يک اشاره مي‌تواند همه فلسطينيان را از دم تيغ‌اش بگذراند.

باید هوای زیستنم را عوض کنم

 

حسرت نوشتن درباره پاییز به دلم ماند. حتی حسرت یک دل سیر لذت بردن از هوایش هم. گفته بودم قبل‌تر: "امان از هوای دلکش گرفته ِ نم دار ِ رقیقی که فارغ را هم دیوانه می‌کند... فکر کنم امسال هم فقط آنفولانزایش نصیبم شود"

 

 

 

امسال حتی آنفولانزایش هم نصیب نشد!

خطای چشم آدم‌ها در اوج

 

* نگاه کردن از پنجره وسيله نقليه به بيرون را خيلي دوست دارم، شايد هم بهش عادت دارم. ماشين و قطار و هواپيما هم ندارد. سه چرخه هم اگر پنجره داشت باز تماشاي بيرون برايم جالب بود.


- اوج که مي‌گيري همه چيز برايت بي مفهوم مي‌شود، جداي اينکه همه چيز و همه کس را ريز مي‌بيني. برج‌هاي بلند شهر به اين درندشتي از آن بالا شبيه تله موش هستند. کمي که بيشتر بالا بروي کار از تله موش هم مي‌گذرد. تمام شهر و مرزش مي‌آيد جلوي چشمت. شهر مثل يک "برد بورد" بزرگ مي‌شود که کلي باس موازي و سري دارد. تعداد زيادي هم خازن و گيت رويش سوار شده.


- بيشتر اوج مي‌گيري. روياي تمام شده بشر(؟)، داري روي ابرها پرواز مي‌کني. هنوز گُله گُله ابر از بارندگي ديروز باقي مانده است. کُپه کُپه و نزديک به هم؛ بغض آخر آسمان براي باريدن که توي گلويش گير کرده و تمام نشده. جلوتر که مي‌روي کپه‌هاي کوچک را مي‌بيني؛ مثل بره‌هاي سفيد و کوچک جدا افتاده از گله که دارند تند مي‌دوند تا برسند به بقيه.


- بيشتر اوج مي‌گيري. شکل ابرها در هر نقطه عوض مي‌شود. آسمان آبي و ابرها به اشکال مختلف تو را ياد انيميشن‌هاي با کيفيتي مي‌ندازد که از قطب ساختند. آسمان آبي شکل دريا است و ابرها مثل قطعات يخ بزرگي که رويش شناور شدند. بعضي جاها هم به هم پيوستگي ابرها و پُرز رويش شبيه به پوست پشمالوي خرس‌هاي قطبي است.


- اما شب هنگام زماني که دوباره اوج مي‌گيري اوضاع متفاوتي را مي‌بيني. شهر مثل يک منقل بزرگ است. و چراغ‌هاي روشن کنار هم مثل زغال‌هاي گُر گرفته و آماده اشتعال. مثل آتش زير خاکستر، مثل تب و تابي که توي خاموشي دارد گم مي‌شود.


- چقدر چشم‌ها براي ديدن اين شهر و آسمان، زماني که اوج مي‌گيرد، رنگ عوض مي‌کند. آدم‌ها هم همينطور اوج مي‌گيرند. توي اوج همان آدم قبلي هستند، خودشان عوضي نمي‌شوند فقط بعضي‌هاشان ديگران را عوضي مي‌بينند. مثل ابر زيبايي که عوضي گوسفند ديده مي‌شود. مثل خانه اي که عوضي مي‌شود تله موش. چشمان آدم‌ها توي اوج چقدر خطا کار مي‌شود.


بعد نوشت:


* چهارشنبه و پنج‌شنبه رفته بودم تبريز سفر استاني. احساس‌هاي متضادي داشتم. هيجان، کسالت، رضايت و عدم رضايت و ... اما آخرش به خاطر تجربه‌اي که داشت از بودن در سفر خوشحال بودم. هرچند دم آخري کفرم به خاطر علافي توي فرودگاه درآمد که بماند. نوشته بالا هم ماحصل چسبيدن به پنجره هواپيماست. مثل هميشه‌هايي که مي‌چسبم به پنجره تاکسي و اتوبوس و نمي‌دانم قرار است چي توي اين خيابان‌هاي کثيف و شلوغ کشف کنم.


 

نشد که بنویسم...

يك روز نوشت، زندگي آدم‌ها يك گذر است. اين گذر خانه دارد، مغازه دارد، مدرسه و...

نوشت بعضي‌ها در گذر ذهن او فقط رهگذرند، روزي مي آيند و خط و خالي مي‌كشند و مي‌روند. اما بعضي ها خانه و زندگي دارند و اطراق كرده اند. خوش به حالشان!

نوشت يادت نرود زندگي گذر است و دير يا زود بايد بگذري. و چقدر حرفهاي مهمي در گذر ذهن من نوشت. روزي در گذر اول، سر در سراي "عابران موقت" نوشت: «يادت باشد از آدم ها كوه نسازي؛ كه اگر ساختي و ويران شد، اولين قرباني خودت هستي».

و من... هيچ وقت ننوشتم: مهم نيست رهگذري مثل من چرا آمد و چرا رفت، مهم نيست چقدر از گذرت خوشش آمد و چقدر باصفا بود، اصلا مهم نيست هميشه عمرش مسافر زير گذرهاي باصفا و موقتي بوده، مهم نيست همه‌مان، عمري به اين گذرهاي موقت دل‌خوشيم و اطراقمان به خيمه و خرگاه محدود است و آشيانه اي نساختيم... نشد كه بيشتر بمانم و بنويسم از گذر هيچ كسي، هر چند كوتاه، تصادفي رد نمي شوم و با گذر هيچ كسي تصادف نمي كنم.

نشد كه بنويسم، من از آدم‌ها كوه نمي‌سازم،‌ خانه مي سازم. مي داني... آدم ها خانه‌اند، حتي بزرگتر از آن، مجتمع مسكوني اند. مجتمعي به اسم "خود". شخصيت هاي متفاوتي در آن راه داده اند. خود خوب، خود بد، خود منطقي، خود لجباز، خود بزرگ، خود كوچك،‌ خود خويشتن شان و خود بي خودشان و ...

من از آدم ها كوه نمي سازم، خانه مي سازم، هر روز يكي از اين ها با اجازه صاحب خانه پرچم خانه را بر فراز بام مي برد و چراغش را روشن مي كند. تا صاحب خانه به كه رخصت دهد و اذن دخول به نام كه افتد...

شايد خانه آدم ها بعضي از روزها چراغ پر نور و پرچم خوش نقش و نگاري نداشته باشد. مهم نيست. مهم اين است كه اگر همسايه اش شدي بين اين خودهاي متضاد، قد بكشي و رشد كني. مهم خانه است و رسالتي كه بدوش دارد و بي شك...

خانه اي كه آدم هايش از يك جا رزق مي گيرند و نان دل «خود» مي‌خورند. دلي كه آينه روي خداوند است؛ هر چه پاك تر و صاف تر، تصوير خدا شفاف تر.

خوش به حال دلي كه خدا از ديدن رويش در آن لذت مي‌برد و به آن صفا مي‌دهد. خوش به حال دلي كه واسط خدا روي زمين است و از طريق آن خدا، دست ياري بسوي بندگانش دراز مي كند.

رهگذر سراي «ماندگار» ذهنم! من از آدم ها خانه مي سازم. اما نه خانه اي كه با آمد و شد خودهاي ديگر و امضاي استهزائشان پاي حرفهاي زلال، خانه را از پاي‌بست ويران کنند و روي گذرم آوار...

 

بعد نوشت:

- حنانه شکیبا روز رفتنش آخرین یادداشت را با حال و هوای رفتن نوشت و رفت... این یادداشت را در جواب متن او نوشتم. البته با نام مستعار سینا احمدی. این نام مستعار من و او هم برای خودش حکایتی داشت... 

- جای من توی کدام سرای  ذهن شماست؟!

 

لعنت به این دو دو تا چهارتای همیشگی تو

 

دیشب خواب دیدم توی مزرعه ابرها ایستاده‌ای و بهم ابر تازه تعارف می‌کنی. من از نردبان آسمان بالا آمدم و خودم را به ابرها رساندم و رو بایستی‌ام را با آسمان کنار گذاشتم و صاف رفتم سر اصل مطب و یک تکه از ابر را خوردم اما سرب شد به دهانم...

 

دیشب دوباره خواب دیدم... خواب دیدم از اشک خیس شدم آنقدر که سیل دارد تو را با خودش می‌برد. تو فقط می‌خندی و به ابرها اشاره می‌کنی. به آنها که آبستن آب هستند و رحمت به صورتم می‌بارند.  من هی لجوج و تو که... فقط سیل اشک(؟) را بیشتر می‌کنی و باران رحمت را. من گام‌های خسته‌ام را به روی افکار پریشان تو می‌کشم و تو آنقدر قهقه می‌زنی که گوش احساسم کر می‌شود.

 

 

دیشب دوباره خواب دیدم... مثل همیشه تو راحت روی ابرها راه می‌رفتی و می‌خواستی دنبالت بیایم. اما فقط تا نازکای خیالت با تو باشم و مباد که حرفی بنویسم روی جدول ذهنت که خطا باشد و نخواند حرف عمودی جواب اولت با افقی سوال دوم من. حتی توی خواب هم می‌دانستم جای من توی خانه‌های سیاه بی‌مصرفی است که کمک می‌کند برای فرار سپیدها از بن بست و رسیدن به جواب دخواه دودوتا چهارتای همیشگی تو.  باز هم توی جدول تو جواب دو دو تا همان چهارتای لعنتی همیشگی بود و باز هم تو مرا شطرنجی دیدی و دیدی که افقی خانه آخرت هیچ ربطی به عمودی خانه اول احساس من ندارد. دیشب دوباره داشتی توی ابرها جدول حل می‌کردی. چه جدول حل کرن با احساسی وقتی تمام دو دوتاهای تو نه سه می‌شود و نه پنج.

 

دیشب دوباره خواب دیدم. با هم روی ابرها بودیم و شادانه می‌دویم و عاشقانه نگاه می‌کردیم و لپ ابرها بود که از شرم سرخ شده بود اما تو... تو لحافی از ابر روی احساست کشیده بودی و فقط می گفتی؛ آب که زیادی گرمش شود و جوشش بیاورد تبخیر می شود و در ارتفاعات ابر می‌شود و آنوقت وقتی داغی از سرش پرید و این بالاها سردش شد دوباره بر می‌گردد و... من که داغ شده بوم و تبخیر به عطر خیال تو.  بعد من بودم که از سردی چشمانت دوباره برگشتم به زمین آنهم سیب نخورده و بهشت دستانت را نچشیده.

 

دیشب دوباره خواب دیدم. خواب دیدم آمده بودی و داشتی به همه ابر تعارف می‌کردی... و من که سهمم تمام شده بود یا ابر تو بود که تمام شده بود یا خواب  دیدن من ...

 

بعد نوشت:

-  "تو"ی توی مطلب مخاطب خاصی ندارد.

- سرویس عکس برنا نیوز یک گزارش تصویری از ابرها رفته بود و ما را سر ذوق آورد که مثل همیشه هوای تازه بنویسیم و در باشگاه جوانی کار کنیم. نمی‌دانم تاثیر تصاویر ابرها بود یا نوشتن با لپ تاب به روش مرفه هان بی درد که قلم را به جایی برد که قابل کار کردن در خبرگزاری نباشد و این شود که خواندید.