چقدر مشق نوشتن سخت بود!
همه از دستم عاجز شده بودند. از بس مشق نوشتنهايم طول ميکشيد. از مدرسه که ميآمدم کتاب و دفتر جلويم پهن بود تا آخر شب. آخر شب يعني زماني که سريال آيينه عبرت پخش ميشد. تنها چيزي که مرا خواب آلود و خسته مجبور ميکرد با زحمت فراوان پلکها را باز نگه دارم و مشق بنويسم ترس از معلم بود.
غُرغُر مادر با خود شيريني برادر بزرگتر توي گوشم، که حالا منگ ميشنيد، مي پيچيد: "ما که کلاس اول بوديم وقتي مدرسه تعطيل ميشد دم در مغازه حاج مرتضي مينشستيم، توي ظل آفتاب، تا مشقهايمان را نمينوشتيم به خانه نميآمديم. آنوقت تو..." از آنجايي که تهديد و ارعاب در مورد تنبليهايم در مشق نوشتن(فقط توي مشق نوشتن تنبل بودم ها!) مفيد نيافتاد طي يک عمليات مخفيانه جريان به گوش معلم مهربان اما پر هيبت کلاس اولم، خانم کامراني، رسيد.
خانم معلم آخر وقت مرا صدا زد و گفت: از فردا ميگويي مادرت پاي دفتر مشقت را امضا بزند و بنويسد چند ساعت مشق نوشتنات طول کشيد.
من هم که کلي از خانم کامراني حساب ميبردم بعد از تعطيلي، از آنجايي که همان موقع هم ميدانستم دختر نبايد دم در مغازه حاج مرتضي مشقهايش را بنويسد، تند تند به خانه آمده و ناهار را خورده و نخورده شروع کردم به نوشتن مشق ها که البته با تعجب همه مواجه شدم. ساعت بلد نبودم و معيارم براي زود تمام شدن آنها تاريک نشدن هوا بود.
قبل از تاريکي مشقها را تمام کردم. براي همين با اعتماد به نفس فروان دفتر مشقم را بردم تا مادر امضا بزند. پرسيدم زود نوشتم؟ گفت: فردا خانم معلمت ميگويد.
هيچ وقت درس ميخ و تخته را فراموش نميکنم و آن صحنهاي که خانم کامراني وقتي امضاي مادر را ديد و يادداشتاش را خواند، دستش را براي نشان دادن علامت 4 بالا برد و گفت: ميخ و تخته را 4 ساعت طول دادي؟
معلم ديگر چيزي نگفت، هيچ وقت ديگر پاي مشقها امضا نخورد و من هيچ وقت نفهميدم 4 ساعت کم بود يا زياد. معلم خوشحال شد يا ناراحت. اما دو سه سال پيش با يادآوري دست معلم که عدد 4 را نشان ميداد و خاطره مشق ننوشتنهايم سراغ کتاب کلاس اول رفتم و درس ميخ و تخته را آوردم. سر جمع 5 خط هم نميشد تازه با فونت درشت. با حيرت گفتم 4 ساعت براي درس ميخ و تخته(!) چقدر مشق نوشتن سخت بود...
+ نوشته شده در جمعه ۵ مهر ۱۳۸۷ ساعت 11:45 توسط لیلا باقری
|