غائلهها را به نام تو ختم میكنيم!
میدانم كه گاه آمدن تو آدم آبرو گرفت، اصلا قصه آدميت از همانجا آغاز شد. زمين كه بستر درد آلوديی بود براي جاهلان و داغ ننگ به كام كشيدن دختران زنده را به پيشاني داشت، چقدر از آمدنت مسرور گشت و خورشيد كه بدون تو تبدار و داغ، صبح به صبح رخت عزای مرگ آدميت را از تن آسمان بيرون میآورد، از آمدنت آسوده گشت. تو و ياران اندكي كه ويران كرديد بناي ظلم را و بر آوارش خشت، خشت آدميت روی هم نهاديد و بنايی استوار ساختيد كه مامن و ملجائی باشد براي زيستن روح.
اما اگر حضور و ساده زيستي و رحمت بودنت، زهر هلاهل بود به كام تنگ نظران و بخيلان آدم ما، چون ساده بودی و بیپيرايه. میداني آخر ساده در قاموس زر پرستان و زورگويان و متزوران جايی ندارد.
دلم خيلی گرفته! نه از آنهايی كه تو و ساده زيستیات را خطر میپندارند، از كساني گرفته كه ندای پيرو بودنت را دارند، اما به گمانم با تويی كه دنيا را پشت سر انداختهای میخواهند به دنيا برسند. چه قصهی غم انگيزی! تو دنيا را پشت سر انداختهای و عدهای به ظاهر در پيروی از تو، پشت سرت حركت میكنند، براي برداشتن دنيايی كه تو ... همان منافقان زمان خودت كه ريشه دواندهاند تا این عصر تا ريشه شريعتت را بخشكانند. چقدر سخت است بی تو ... اين شريعت ... و ساختن با اين گلوله آتش كف دست ...
میدانم كه خوب میداني، رهروان حقيقیات چه میكشند. آن ها كه در خفا، فرياد و حرف ايشان نم كشيده از پس بغضشان روی گونه میدود و تنها تازيانه سكوتی میشود بر لبان تبدارشان. و ما كه مفتخريم به كباده كشي دين تو(!) و ما كه گاه در به خطر افتادن دنيامان قسم جلاله میخوريم به نامت و با توسل به اسمت، تبرا میجوييم از فقدان دنيامان... و گوييی با اين كارمان صدها بار بيشتر و بدتر سنگ داغ میگذاريم بر سينه سميهها.
میدانم آمدی و الفباي آدميت و عشق آموختی. سرمشق زندگی كردن برايمان گرفتی كه خوب بنويسيم اما نمیدانم چرا ما گاهی فقط و فقط تنها كارمان اين است كه تمام غائلهها را به نام تو ختم كنيم...
میداني كه به جز گله كار ديگری ندارم پيامبر رحمت! گلوله آتش كف دست امانم را بريده. كاش ظلم سنگ داغ بود بر سينه ام، كاش ظلم سنگ در فلاخنشان بود كه گاه و بيگاه پای خسته م را از رفتن باز میداشت و رمق از دلم میبرد. كاش اميدم بود براي رسيدن به سايه سار خنك عدالت كه اين روزها سراب لحظه هاي سربی شده.