آه ای رفیق بیرفیقان!
با غیظ نگاهشان میکنم. پشت چشم نازک میکنم. لب میگزم. با دست بهشان اشاره میکنم. همهشان باید برگردند سرجایشان. برگردند توی مغزم. توی دلم. اصلا هرجا که میخواهند. خیلی هم ناراحت بشوند از دستم میروند کنج گلو و انقدر توی هم میپیچند تا آه هم بالا نیاید. هرچه میخواهند، بشوند کلمهها. فقط عبارت نشوند. جمله نشوند. بعد هرچقدر خواستند بغلتند روی صورتم. اینجوری خیالم تخت است. اینجوری فقط خودم میفهمم. یک روز بعد، یک ماه بعد، یک سال بعد که گذرم افتاد توی آرشیو مجله و روزنامهها و ورقشان زدم، میبینم که کنار نوشته سید مهدی شجاعی توی تقویم ماه مبارک رمضان، روز هفدهم، جای چندتا قطره است. بعد همینها یادم میآورد کدام کلمهها جمله نشدند...
"گاهی درست بعد از یک بدبیاری بزرگ، چنان اتفاق خوبی برایم می افتد که وا میمانم. همیشه در همه عمرم از بی کسی گریختهام. آدمی که کسی را ندارد، دوستی ندارد، صبح به صبح به چه امیدی چشم باز کند؟ شب با چه خیالی سر بر بالین بگذارد؟ آدمی که دوستی ندارد، انگار تهیدستترین آدمها باشد، تنها وا میماند. وامانده میشود.
تو را صدا میزنند یا رفیق من لا رفیق له؛ دوست آنکه دوستی ندارد. وسوسه میشوم که التماست کنم، بگویم همهی دوستانم را بگیر. بیکسم کن. واماندهام کن. تا بعد تو باشی و من. تنها رفیق من تو باشی و تو. آنوقت سر به خاک بگذارم، تا صبح قیامت درد دل کنم، غم دلم را با تو بگویم. آه ای رفیق بیرفیقان."
تقویم فرصت آسمانی/سید مهدی شجاعی
پ.ن
التماس دعا!