در یکی از شهرک‌های اطراف ما، پدری یک شب از سرکار برگشته و مغازه دارها هم دیدند که سالم و سرحال بوده و در کمال صحت عقل، خوش و بش کرده و رفته خانه. چند ساعت بعد وقتی کارد را تا دسته فرو کرده توی قلب زن و دخترش، دست‌هایش را شسته و رفته کلانتری خودش را معرفی کرده. یک پسر دو سه ساله و یک پسر نوجوان 16-17 ساله هم داشته که همان شب بعد از واقعه گم و گور شدند و همین تازگی‌ها برگشتند خانه. قصه چه بوده؟ دخترک عاشق شده بوده... چند ماهی توی خانه بحث و جدل و دعوا بوده و می‌خواسته با دوست پسرش ازدواج کند، پدر مخالف بوده... ظاهرا آن شب باخبر می‌شود دخترک باردار شده... خواسته دختر را بکشد، مادر پادر میانی کرده و ...

حالا پسر نوجوان برگشته... موهایش را از ته زده... به دوست‌هایش گفته می‌آیید برویم خانه‌مان را تمیز کنیم؟ خانه پر از خون... دوست‌هایش ترسیدند... خودش تنهایی رفته، خون‌ها را شسته و دارد توی خانه زندگی می‌کند!

همین! همین! از صبح بغض دارم... آدم غم زن بودنش را کجا ببرد...

انسان یعنی حیوان باشعور... شعور یعنی چه؟ یعنی دخترت را و مادر دخترت را به خاطر جفت‌گیری بکشی... طبیعی‌ترین کاری که همه جانورهای دنیا انجام می‌دهند!

پ.ن

من اگر بخواهم قصه بنویسم، برخلاف شما که می‌گویید زن را قوی نشان بده، الگو نشان بده و از اینجور حرف‌ها... سختی‌های زن بودن را ننویس و زن را ناتوان نشان نده، می‌روم توی قالب این دختر. دخترک را راوی می‌کنم، عاشقش می‌کنم، بی‌قرارش می‌کنم، قرارهای پنهانی‌اش را با پسر نشان می‌دهم... بعد جدل‌ها... همین‌طور می‌روم تا شب واقعه! خیلی مستقیم و خیلی خونسرد. پدر را نشان می‌دهم که خسته و لبخند به لب از درآمده و مادر آشفته حال را دیده که دست‌هایش می‌لرزد. از ترس آبرو... بعد می‌گوید که می‌خواهد چیزی به او بگوید. قسمش می‌دهد که خونسرد باشد. می‌گوید با ازدواج دختر مخالفت نکند چون کار از کار گذشته... بعد همین طور روایت می‌کنم تا لحظه‌ای که کارد عمود و محکم سینه دختر را بشکافد و نفس برایش نماند تا روایت کند، چطور چشمان برادر سه ساله از ترس و وحشت از حدقه بیرون زده و برادر نوجوان برمی‌گردد خانه و گیج می‌گوید... مادرم کو؟

بغض... بغض دارم... 

/**/