آتش درونم را هيچ خنکايي خاموش نميکند
مثل مار دور خودم پيچ ميخورم و از اين طرف به آن طرف ميشوم. زبانم مثل يک تکه چوب خشک شده، کف دست و پايم گُر گرفته، داغي عجيبي توي معدهام حس ميکنم و آب بد مزه و شوري که هر از چندگاهي توي دهانم ميگردد بدجوري آزارم ميدهد. لپهاي هميشه گل انداختهام ديگران را به اشتباه مياندازد. فکر ميکنند از خوردن زياد است و شادي. نمي دانند با امروز ميشود دوهفته که مثل هميشههاي يک آدميزاد غذا نخوردهام.
- وقتي طرح و نقشه اين خانه را ميريختم، چه در رويا و چه در حضور استاد معمار، وقتي به بهارخواب خانه ميرسيدم، ذوق مرگي عجيبي تمام وجودم را فرا ميگرفت؛ يک بهارخواب سراسري با سنگفرش يکتکه سفيد که جان ميدهد براي گذارندن شبهاي مهتابي و روزهاي ابري و باراني و برفي و ... اصلا کل اين خانه ويلايي يک طرف و بهارخواب شبهاي رويايي من يک طرف ديگر.
- إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوَالَ الْيَتَامَى ظُلْمًا إِنَّمَا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ نَارًا وَسَيَصْلَوْنَ سَعِيرًا در حقيقت كسانى كه اموال يتيمان را به ستم مىخورند جز اين نيست كه آتشى در شكم خود فرو مىبرند و به زودى در آتشى فروزان درآيند... سوره نساء آيه 10
پ.ن
این متن یکی از آن "صبحانه عشقهایی..." است که ماه مبارک رمضان در باشگاه جوانی کار شد