مثل مار دور خودم پيچ مي‌خورم و از اين طرف به آن طرف مي‌شوم. زبانم مثل يک تکه چوب خشک شده، کف دست و پايم گُر گرفته، داغي عجيبي توي معده‌ام حس مي‌کنم و آب بد مزه و شوري که هر از چندگاهي توي دهانم مي‌گردد بدجوري آزارم مي‌دهد. لپ‌هاي هميشه گل انداخته‌ام ديگران را به اشتباه مي‌ا‌ندازد. فکر مي‌کنند از خوردن زياد است و شادي. نمي دانند با امروز مي‌شود  دوهفته که مثل هميشه‌هاي يک آدميزاد غذا نخورده‌ام.

- وقتي طرح و نقشه اين خانه را مي‌ريختم، چه در رويا و چه در حضور استاد معمار، وقتي به بهارخواب خانه مي‌رسيدم، ذوق مرگي عجيبي تمام وجودم را فرا مي‌گرفت؛ يک بهارخواب سراسري با سنگ‌فرش يک‌تکه سفيد که جان مي‌دهد براي گذارندن شب‌هاي مهتابي و روزهاي ابري و باراني و برفي و ... اصلا کل اين خانه ويلايي يک طرف و بهارخواب شب‌هاي رويايي من يک طرف ديگر.

- ماه کامل است و در خنکاي نسيم نشسته ام توي همين کنج دنج خانه‌ام. البته بيشتر از دو دقيقه نمي‌توانم دوام بياورم. با پاهاي برهنه مرتب قدم رو مي‌روم و دَم نمي‌زنم. نسيم، سنگ‌فرش يک‌تکه سفيدِ خُنک مايل به سرد، لباس راحتي پنبه‌اي سپيدي که اصلا احساس نمي‌شود، چه شب رويايي دلچسبي مي‌شد اگر آنقدر احساس تب و گر گرفتگي نمي‌کردم. اگر مجبور نبودم چارچنگولي دست و پايم را به سنگ‌ها بچسبانم تا خنکم شود، اگر مجبور نبودم گاهي به روي شکم‌ بخوانم و گاهي به پشت...
 
- إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوَالَ الْيَتَامَى ظُلْمًا إِنَّمَا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ نَارًا وَسَيَصْلَوْنَ سَعِيرًا در حقيقت كسانى كه اموال يتيمان را به ستم مى‏خورند جز اين نيست كه آتشى در شكم خود فرو مى‏برند و به زودى در آتشى فروزان درآيند... سوره نساء آيه 10
 
پ.ن

این متن یکی از آن "صبحانه عشق‌هایی..." است که ماه مبارک رمضان در باشگاه جوانی کار شد