حتی در رقص نور...
موها، روي کلهاش دور گرفته و وسطش را خالي گذاشته بودند. خم شده بود روي تل هندوانهها و يکي يکي برشان ميداشت و نرم پرتابشان ميکرد براي او که وقتي ميگرفتشان سر جوگندمياش کمي جلو و عقب ميشد. يکي يکي ميگرفت و ميگذاشت جلوي در مغازه. داشتند ذکر ميگفتند با اين بنداز و بگير هندوانهها.

- دو تا ياکريم سلانه سلانه بغل جدول کنار خيابان راه ميروند و انگار نه انگار عابراني پريشان احوال از کنارشان رد ميشوند و ممکن است پرشان گير کند به بال و پر ياکريم و ... اما مهم نبود ... نوک ميزدند روي زمين و بغ بغو ميکردند، داشتند ذکر ميگفتند انگار.

- فقط تيشرت نارنجي و موهاي کمپشتي که با کش بسته بود کمي امروزيش ميکرد وگرنه هيچ فرقي با جوانان دهه 40 نداشت. دستها را يک هوا جدا از بدن نگه ميداشت و نيم تنه بالا از کمر جلوتر بود و دستمال يزدياش را با يک حرکت تر و فرز تکان و شَتَرق صدا ميداد و شيشه تاکسياش را پاک ميکرد. نام مقصد را صدا ميزد و داشت ذکر ميگفت انگار با اين صدا زدن.
- تاکسي به سرعت حرکت ميکرد و با همان سرعت، نورِ خورشيدِ ابر گرفته از لابلاي ابرها ميپاشيد توي صورتت. با حرکت مارپيچي ماشين انگار نورها داشتند با رقصيدنشان، توي چشمان تو، ذکر ميگفتند.

- الهي هر کس به زبان خويش ذکر گويد و چيزي در دل بکارد. و تو چه خوب مي داني زبان آفريدگانت را و روزي ميدهي هر کس را به توان اذکارش.
* حالا که دگر نمانده در پيشم راه
در سينه نمانده جز غم و سوزش و آه
بايد همه شب ذکر من اين باشد و بس
لا حول و لا قوه الا بالله
+ نوشته شده در یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸ ساعت 11:21 توسط لیلا باقری
|