روز و شبم را به ناني فروختهام...
- ميخوابيد که صبح بيدار شود و برود نان در بياورد. غذا ميخورد که توان کار کردن و نان درآوردن داشته باشد. ساعت خوابيدنش با ساعت نان درآوردن، ساعت ميهماني رفتنش با ساعت نان درآوردن، ساعت استراحتش با ساعت با ساعت نان درآوردن و حتي ساعت عبادتش هم با ساعت نان درآوردنش تنظيم شده بود. انگار بدنيا آمده بود تا بزرگ شود و کار کند و نان در بياورد... همين!

- فکرش فقط دو دو تا چهارتا بود و مرتب چرتکه ميانداخت. چرتکه، آنهم براي استفاده از روح و جسمي که قرار است خليفةالله باشد. چرتکه ميانداخت براي کار و بار روزانهاش و وقتي که طلاست و نبايد پرتي و درز داشته باشد، پاي نان که وسط ميآمد مگس را هم توي هوا نعل ميکرد، چه برسد ...
- هنوز بعد از اينهمه سال و کار کردن و نان درآوردن، نميدانست چقدر نان ميخواهد و تا کي قرار است ابر و باد و مه خورشيد و فلک به کامش بگردند تا او به مراد دلش(همانا نان) برسد.
شايد براي همين بود که دلش لحظه اي قرار نداشت و روي آرامش نميديد. از همه ناآرامتر زماني بود که مضطرب از کار، نمازي لب طلايي تحويل خدايش ميداد. مضطرب از ترس غروب خورشيد و مضطربتر از وقفه در توليد نانش. نانش چقدر با نان مولايش فرق داشت. مولايش نان جو ميخورد و رغبت چنداني به نان گندم نداشت اما او...
- الهى اگر تقسيم شود به من بيش از اين كه دادى نميرسد... فلك الحمد. و من آن خواهم كه هيچ نخواهم...

پ.ن
عکسها قرابت چندانی با متن ندارند. فقط ازشان خوشم آمد!