توي صف نان سنگک ايستاده بود و ذکر ميگفت. "هر سبحان الله درختي است توي برهوت... سبحان الله... سبحان الله..." شاطر نان سنگک داغي را از تنور درآورد و روي پيشخوان کوبيد، سنگهايش تق تق افتاد روي زمين. بخار مطبوع و بوي تازه نان توي دماغش پيچيد و دلش ضعف رفت. فقط از ذهنش گذشت:" چقدر تا افطار مانده..."
- پسرک وا رفته راه ميرفت. کتفهاي لاغرش مثل بال مرغ از زير بلوز تابستانياش بيرون زده بود و مرتب سرش را به اين طرف و آنطرف ميچرخاند. اصلا حواسش نبود، داشت دسته سطل حليم نذري را به جلو و عقب تاب ميداد که او سر رسيد.
پسرک سر به هواي همسايه درست يادش نميآمد نذري را از کوچه بالايي گرفته يا پاييني. براي همين بود که قيافه او رفت توي هم. اما همچنان دهانش تکان ميخورد و ذکر ميگفت. هر سبحان الله... دلش از ديدن رنگ و روي حليم ضعف رفته بود.
- شنيده بود " فطرك اخاك الصائم خير من صيامك... افطاري دادن به برادر روزهدارت از گرفتن روزه (مستحبي) بهتر است. " حليم با دارچين و روغن داغ، شله زرد با مغز پسته و بادام، حلوا، سوپ... او ميخواست ثواب مستحبي را به واجب برساند. ميدانست و نميدانست؛ مولايش با نان و نمک افطار ميکرد و شير سر سفره افطار را به سائل ميداد...
- خوشا آنکه کم بخورد و انديشهاش زلال شود ...