هوا امروز چند درجه از ديروز گرم‌تر شده‌است اما شهر همچنان روي منحني يخ‌بندان و افول قرار دارد. سرما باعث شده‌ تمام شهر کم کم به خواب عميقي فرو برود. خلاصه کلام اينکه اوضاع بحراني است. دشمني که روزها و شب‌ها در آتش دژ مستحکم اين شهر مي‌سوخت حالا دارد آزادانه جولان مي‌دهد. فرصت را مغتنم شمرده‌است و تمام نقاط حساس شهر را تحت کنترل خود درآورده و من تقريبا يک فرمانده بدون سرباز جنگي هستم. البته با يک انبار پر از مهمات ابليس و با کمي تتمه ترکش ايمان و خمپاره فطرت انساني و شهر دلي که روحش قنديل بسته است.

* خواهش مي‌کنم... به افتخار خودتان کف بزنيد و از شراب‌هايي که به اندازه روح انسان‌هاي پاک سرمست کننده است، بنوشيد. کار سختي بود. بخصوص که او عزيز کرده بود... اما من قسم خورده بودم.  

- مذاکراتم با بزرگان و صاحبان قدرت و نامور شهر به‌ جايي نرسيد. همه‌شان تاب مقاومت را از دست داده و تسليم ابليس شدند. البته حکم مترود بودن من را هم امضا کردند و من به اندازه آخرين رشحات ايمان انساني فرصت دارم. طرد شدم اما قول مي‌دهم به خاطر مسئوليتي که به خاطرش خلق شدم، يک تنه و بدون مهمات هم بجنگم.

* تنها کاري که کردم اين بود که به فسق رنگ عشق دادم، به ناحق لباس حق پوشاندم و غرور را رنگ و لعاب بخشيدم. البته در عادي سازي روابط هم اهتمامي تام ورزيدم. روابطي خالي از ضوابط و قانون‌هايي که اين سرباز باطني مرتب بر انجامش تاکيد داشت. بدين ترتيب بزرگان شهر دل را يکي يکي از پاي درآوردم. چون قسم خورده بودم. 

- اميدوارم هنوز روزنه‌هاي اميدي براي نجات اين شهر وجود داشته باشد. آنهم در حالي که اندک توفيق درخواست شده در گمرک شهر توسط دست نشانده‌هاي دشمن سلب شد. بايد منتظر و اميدوار بمانم که هوا همچنان گرم‌تر شود. شايد يخ بزرگان شهر باز شود و از خواب‌آلودگي رهانده شوند و دشمني را که دارد در لباس خودي نابودشان مي‌کند، بشناسند. ماه هنوز به نيمه راه نرسيده است و فرصت براي گرم‌شدن و بازگشت من به عنوان رسول باطني باقي است...